انگشتان یک اندازه در زمان حیاتشان می‌میرند

«لطفا به بچه‌ها خیانت نکنید و آن‌ها را کلاس نقاشی نفرستید و آموزش طراحی ندهید.» استاد این سخن را بلند گفت و من آرام اندیشیدم حتماً چیزی به نام کُشتن خلاقیت وجود دارد.  مرگ خلاقیت یعنی بخواهیم همه انگشت‌های دست را یک قد کنیم و یادمان برود، زمانی این انگشتان به کار می‌آیند که در اندازه‌های متفاوت باشند. یک قطره از این دیدگاه مسموم،»»» ادامه انگشتان یک اندازه در زمان حیاتشان می‌میرند

روزی که مسحور جادوی کارتون شدم

غروب یک روز پاییز همراه پدرم به دکه روزنامه فروشی رفتم. ۱۳ یا ۱۴ سالم بود. او مشغول مطالعه روزنامه‌ها و ورق زدن آن‌ها شد، من هم سرگرم خواندن جلد مجلات زرد. ناگهان بخشی از روزنامه ایران که به کارتونی درمورد شیخ بهایی اختصاص داشت، توجهم را جلب کرد. اولین بار بود که چنین کیفیت بصری را تجربه می‌کردم. مجذوب رنگ و خط و»»» ادامه روزی که مسحور جادوی کارتون شدم

تار و پود افکار

انگشت اشاره‌اش را به سمت من گرفت و تکان داد: «حواست باشه بی گدار به آب نزنی. نگی نگفتی. قبل از انجامش خوب فکر کن. همه جوانبش را بسنج. پس فردا پشیمون نشی که بعضی پشیمونیا جبرانش سخته.» این‌ها را گفت ولی نگفت دقیقاً کدام پشیمانی‌ها جبرانش سخت است. نگفت حد خوبْ فکر کردن کجاست. نگفت اگر حواسم نبود چه کنم. اگر تعریف خوب»»» ادامه تار و پود افکار

از بُعدی غریب، به تو که در کنار منی

هم‌کجاوه عزیز سلام این اولین نامه‌ایست که برایت می‌نویسم و پر از شعفم. شهره شدم در شهر به بی‌همتی. کودکان مرا سنگ می‌زنند و بزرگان، هو می‌کنند. چه خوب که تو هستی، تا دلم قرص باشد به راهی که می‌روم. و چقدر حرف‌هایت باعث می‌شود تا تشویش‌ها برایم مضحک شوند. جعبه ذهنت مانند کارگاه یک شیمی‌دان، پر است از ظرف‌های شیشه‌ای با نوشداروهایی متفاوت.»»» ادامه از بُعدی غریب، به تو که در کنار منی

دستگاهی که به‌وسیله آن از مسافت دور با هم صحبت می‌کنند…

تابستان داغی بود. از شدت گرما نشسته بودیم توی هال. درست در مقابل پنکه زرد رنگ جهیزیه مادرجون. آن‌ها از فرط بی‌حرفی به چرخش پنکه چشم دوخته بودند و به نوبت آه می‌کشیدند. پنکه‌ ای که پس از چند دور چرخش، گردنش می‌افتاد و به سمت زمین خم می‌شد. آن روز پنکه هم دچار روزمرگی کسالت باری بود. پدر از اداره آمد با یک»»» ادامه دستگاهی که به‌وسیله آن از مسافت دور با هم صحبت می‌کنند…

خالی از ابهام

از اول تمایل چندانی به رابطه با او نداشتم. به واسطه، با یکدیگر آشنا شدیم و به واسطه، دوست ماندیم. روزی رسید که واسطه‌ها کنار رفتند. من ماندم و او…  حالا ما «بی‌واسطه» کنار هم بودیم. آن روزها پشت واسطه‌ها پنهان می‌شدم تا از او دور بمانم. در پاسخ به پرسش‌ها، سکوت می‌کردم تا واسطه‌ها جواب بدهند. می‌رفتم و رفتنم سؤال برانگیز نبود چون»»» ادامه خالی از ابهام

پناه امن

روی نیمکت آهنی یخ کرده از سوز پاییز نشست. درست روبروی خورشید. مردمک‌هایش تنگ شد. دلش تنگ‌تر. ذهنش داشت طعم گس بی‌پناهی را می‌چشید. بی‌جان‌تر از همیشه، زیر آفتاب بی‌رمق پاییزی، رد نور را بر تن بی‌تابش دنبال می‌کرد. به نیمکت تکیه داد. سرمای بی‌انتهای جاری در اندامِ آهنی نیمکت، به استخوان‌های کمرش نفوذ کرد.‌ تمام تنش لرزید. سرش را به عقب کشید و»»» ادامه پناه امن

وصف سنگ

سنگی را درون آب انداخت. آب سلسله دار شد. چین اول، کوچکترین دایره را ساخت. به مراتب دایره‌ها بزرگ و بزرگتر شدند. سنگ‌ها مخلوقات عجیبی هستند. همۀ رودخانه‌های دنیا بر بستر سنگ‌فرش خود جریان دارند. آن‌ها رودخانه ها را پربار می‌کنند. از ذهن من هم یک رودخانه بر بستری از سنگ می‌گذرد. سنگ‌هایی که برای به یادآوردن آدم‌های زندگی‌ام نگاه داشته‌ام. توصیف من از»»» ادامه وصف سنگ

رابطه‌های بد کوک

حتماً برای هر کدام از ما مسائلی پیش آمده که حل کردن آن را به تعویق بیندازیم. جمله‌ای که این‌طور وقت‌ها می‌گوییم این است: «گذشت زمان، آن را حل می‌کند.» گذر زمان اثر خیلی از محنت‌ها را کمرنگ می‌کند و ضربه‌گیر خوبیست، اما گمان می‌کنم این جمله که امروزه به عنوان یک کلیشه مرسوم شده است، در جایگاه خود استفاده نمی‌شود. کاربرد این قول،»»» ادامه رابطه‌های بد کوک

بر فراز آسمانِ روز

تا حالا رفته‌ای جایی که بتوان وسعت آسمانِ روز را درک کرد؟ به رنگ آبی آسمان دقت کرده‌ای؟ اصلاً روزها به آسمان نگاه می‌اندازی یا فقط شب‌ها، آن ‌هم برای ستاره‌هایش؟ آسمانِ روز دلبری را خوب می‌داند. دیده‌ای گاهی اوقات، رواندازی از ابر نازک، رویش می‌کِشد و خواب قیلوله می‌رود؟ من اما آسمان بی ابر را ترجیح می‌دهم. آن‌قدر نگاهش می‌کنم تا در عمق»»» ادامه بر فراز آسمانِ روز