کوشش بیهوده به ز خفتگی

اگر طالب اوصاف جمیلی نشاید چنین نشسته و ترسان. سخن از زهیدن قوت و همت مردان خداست که هیچ‌گاه از خود و به واسطۀ طعام پدید نمی‌آید، بلکه همه از حق و با حق است. چنانچه سقف آسمان بی‌هیچ ستون، پایدار و ضیاء خورشید بی‌هیچ فتیله و روغن، روشن است. برخیز که باید بگذری از آتش امراض، اگر ابراهیم صفتی. و بنگر که عرصه»»» ادامه کوشش بیهوده به ز خفتگی

اکنون می‌توانم به وضوح ببینم

بخش دوم؛ و سفر برای پایان بخشیدن به کثرت‌هایم آغاز و برای دل تب‌دارم خنکا و برای ذات سرکشم افسار بود. همچنان پیش می‌راندم. بی‌هراس از سوزش دردناک زخم‌های دستانم که از تداوم پارو زدن برداشته بود. ردِّ شورِ عرقی که از پیشانی بر چهره‌ام جاری بود لحظه‌ای خشک نمی‌ماند. چشمانم را همیشه رو به نور تابنده‌ات که در دوردست‌ها، چون نقطه‌ای برایم راهنمای»»» ادامه اکنون می‌توانم به وضوح ببینم

در میان اجتماع خشمگین

عده‌ای معتقدند به آن عادت می‌کنیم اما نمی‌دانم چطور می‌شود به یک شرایط مرگبار عادت کرد! به نظر من داستان آلودگی هوا کلیشه نخواهد شد و رنگ عادت به خود نخواهد گرفت که من این حدیث را از هر زبان که می‌شنوم نامکرر است. در فیلمی دیدم که قورباغه‌ها از جمله حیوانات بسیار سازگار محسوب می‌شوند. به‌طوری‌که قدمت وجودشان بر روی کره زمین به»»» ادامه در میان اجتماع خشمگین

مگس قند پرست

بخش اول؛ در سرش غوغا بود. شولایش را بر دوش افکند. انرژی مضاعفی در تمام تنش جاری شد. با قدرت پارو زد و به‌پیش ‌راند. یادش افتاد به روزی که قصد ورود به این وادی را کرد، با کتابی حجیم ، و یک بارانی ضخیم و نی‌لبکی چوبی. مسافر بود و مثل همیشه می‌خواست فتح شهرهای تازه را با افتخار در کتابش بنویسد. نشست»»» ادامه مگس قند پرست

جولا

وقتی نامه به دستم رسید باران می بارید. صبر کردم تا بارش تمام شود. غروب شد. بالاپوش لاجوردی‌ام را پوشیدم و بیرون رفتم. چه لذتی بالاتر از خواندن نامه هم‌کجاوه‌ای آن هم در نور چراغ‌های بلندِ خیابان، پس از یک باران پاییزی. پاکت را باز کردم. سلسله موزون کلمات نامه‌ات مرا لا‌به‌لای هیاهوی مردم غفلت زده شهر، به رقص آورد. قطره قطره بارانِ شور»»» ادامه جولا

The Imitation Game؛ برملا شدن یک راز

  دیدن فیلم، پیرامون دغدغه‌هایم همیشه جذاب و دلچسب است. هر وقت سؤالات بی‌جوابی حول یک موضوع دارم به سراغ  فیلم‌ها می‌روم و به تجربه می‌دانم که حتماً برایم راهگشاست. این کار را از آن جهت دوست دارم که پنجره‌های مغزم را برای ورود هوای تازه باز می‌کند. پرسش‌های فراوانی حوالی ماهیت جنگ و خشونت و ارتباط آن با ذات انسانی دارم. دیدن فیلم‌‌ها»»» ادامه The Imitation Game؛ برملا شدن یک راز

یکی مثل بقیه

حرف‌هایم را تا کردم و توی بقچه متقال سفید پیچیدم. می‌خواستم یکی یکی برایت بازشان کنم. آمدم خانه‌ات، نبودی. نشستم روی سکوی کنار در. حرف‌های تا شده را واژه کردم و چیدمشان روی سفرۀ سفید کاغذ و از لای در انداختم تو. هم‌کجاوۀ عزیزم که همواره یک چراغ به دست داری و راه خودت و بقیه را روشن می‌کنی این نامه برای توست؛ من»»» ادامه یکی مثل بقیه

از امروز تو بر من مسلط خواهی شد

«ای عبور ظریف، بال را معنی کن، تا پَر هوش من از حسادت بسوزد.» و زندگی در صدد فهماندن این مطلب به من با هزاران شیوه، خبر رهایی از این هوش دست و پا گیر و قدم نهادن در وادی جسارت و تجربه را می‌دهد. می‌گوید که اگر به بال‌های پرتوان کودکت توجه کنی، پَر هوشت از حسادت خواهد سوخت و چه مبارک سوختنی.»»» ادامه از امروز تو بر من مسلط خواهی شد

تنها وجود تو مرا مست می‌کند

دیلاق و لاغر، با صورت استخوانی، موهای نازک فر خورده، شلوار راه راه آبی-خاکستری که بی شباهت به بیژامه نبود و یک کلاه مسخره! خودش بود. همان که ماه‌هاست به دنبالش می‌گشتم. کاملاً مناسب برای نقش فرهاد. نقشی که سه سال پیش، پیرنگ شخصیتش را نوشتم و متن آن را به پایان رساندم. یک فیلمنامه بی‌نقص، بعد از یک‌سال نشستن و نگاشتن در گوشه»»» ادامه تنها وجود تو مرا مست می‌کند

اتوبوس نوشت؛ چین‌های عمیق

شلوغی و ازدحام جمعیت، تنها بخشی از یک میله زرد آهنی را برایم باقی گذاشته بود که با تلاش زیاد دستم را به آن رساندم. بعد از توقف در یک ایستگاه پر تردد، پیرزن افغانستانی سوار اتوبوس شد. راهش را از میان جمعیت پیدا کرد و خود را به میله رساند. راست قامت، با صورتی پهن و کشیده، گونه‌های برجسته با چند چروک عمودی»»» ادامه اتوبوس نوشت؛ چین‌های عمیق