یکی مثل بقیه

حرف‌هایم را تا کردم و توی بقچه متقال سفید پیچیدم. می‌خواستم یکی یکی برایت بازشان کنم. آمدم خانه‌ات، نبودی. نشستم روی سکوی کنار در. حرف‌های تا شده را واژه کردم و چیدمشان روی سفرۀ سفید کاغذ و از لای در انداختم تو. هم‌کجاوۀ عزیزم که همواره یک چراغ به دست داری و راه خودت و بقیه را روشن می‌کنی این نامه برای توست؛ من»»» ادامه یکی مثل بقیه

از امروز تو بر من مسلط خواهی شد

«ای عبور ظریف، بال را معنی کن، تا پَر هوش من از حسادت بسوزد.» و زندگی در صدد فهماندن این مطلب به من با هزاران شیوه، خبر رهایی از این هوش دست و پا گیر و قدم نهادن در وادی جسارت و تجربه را می‌دهد. می‌گوید که اگر به بال‌های پرتوان کودکت توجه کنی، پَر هوشت از حسادت خواهد سوخت و چه مبارک سوختنی.»»» ادامه از امروز تو بر من مسلط خواهی شد

تنها وجود تو مرا مست می‌کند

دیلاق و لاغر، با صورت استخوانی، موهای نازک فر خورده، شلوار راه راه آبی-خاکستری که بی شباهت به بیژامه نبود و یک کلاه مسخره! خودش بود. همان که ماه‌هاست به دنبالش می‌گشتم. کاملاً مناسب برای نقش فرهاد. نقشی که سه سال پیش، پیرنگ شخصیتش را نوشتم و متن آن را به پایان رساندم. یک فیلمنامه بی‌نقص، بعد از یک‌سال نشستن و نگاشتن در گوشه»»» ادامه تنها وجود تو مرا مست می‌کند

اتوبوس نوشت؛ چین‌های عمیق

شلوغی و ازدحام جمعیت، تنها بخشی از یک میله زرد آهنی را برایم باقی گذاشته بود که با تلاش زیاد دستم را به آن رساندم. بعد از توقف در یک ایستگاه پر تردد، پیرزن افغانستانی سوار اتوبوس شد. راهش را از میان جمعیت پیدا کرد و خود را به میله رساند. راست قامت، با صورتی پهن و کشیده، گونه‌های برجسته با چند چروک عمودی»»» ادامه اتوبوس نوشت؛ چین‌های عمیق

انگشتان یک اندازه در زمان حیاتشان می‌میرند

«لطفا به بچه‌ها خیانت نکنید و آن‌ها را کلاس نقاشی نفرستید و آموزش طراحی ندهید.» استاد این سخن را بلند گفت و من آرام اندیشیدم حتماً چیزی به نام کُشتن خلاقیت وجود دارد.  مرگ خلاقیت یعنی بخواهیم همه انگشت‌های دست را یک قد کنیم و یادمان برود، زمانی این انگشتان به کار می‌آیند که در اندازه‌های متفاوت باشند. یک قطره از این دیدگاه مسموم،»»» ادامه انگشتان یک اندازه در زمان حیاتشان می‌میرند

روزی که مسحور جادوی کارتون شدم

غروب یک روز پاییز همراه پدرم به دکه روزنامه فروشی رفتم. ۱۳ یا ۱۴ سالم بود. او مشغول مطالعه روزنامه‌ها و ورق زدن آن‌ها شد، من هم سرگرم خواندن جلد مجلات زرد. ناگهان بخشی از روزنامه ایران که به کارتونی درمورد شیخ بهایی اختصاص داشت، توجهم را جلب کرد. اولین بار بود که چنین کیفیت بصری را تجربه می‌کردم. مجذوب رنگ و خط و»»» ادامه روزی که مسحور جادوی کارتون شدم

تار و پود افکار

انگشت اشاره‌اش را به سمت من گرفت و تکان داد: «حواست باشه بی گدار به آب نزنی. نگی نگفتی. قبل از انجامش خوب فکر کن. همه جوانبش را بسنج. پس فردا پشیمون نشی که بعضی پشیمونیا جبرانش سخته.» این‌ها را گفت ولی نگفت دقیقاً کدام پشیمانی‌ها جبرانش سخت است. نگفت حد خوبْ فکر کردن کجاست. نگفت اگر حواسم نبود چه کنم. اگر تعریف خوب»»» ادامه تار و پود افکار

از بُعدی غریب، به تو که در کنار منی

هم‌کجاوه عزیز سلام این اولین نامه‌ایست که برایت می‌نویسم و پر از شعفم. شهره شدم در شهر به بی‌همتی. کودکان مرا سنگ می‌زنند و بزرگان، هو می‌کنند. چه خوب که تو هستی، تا دلم قرص باشد به راهی که می‌روم. و چقدر حرف‌هایت باعث می‌شود تا تشویش‌ها برایم مضحک شوند. جعبه ذهنت مانند کارگاه یک شیمی‌دان، پر است از ظرف‌های شیشه‌ای با نوشداروهایی متفاوت.»»» ادامه از بُعدی غریب، به تو که در کنار منی

دستگاهی که به‌وسیله آن از مسافت دور با هم صحبت می‌کنند…

تابستان داغی بود. از شدت گرما نشسته بودیم توی هال. درست در مقابل پنکه زرد رنگ جهیزیه مادرجون. آن‌ها از فرط بی‌حرفی به چرخش پنکه چشم دوخته بودند و به نوبت آه می‌کشیدند. پنکه‌ ای که پس از چند دور چرخش، گردنش می‌افتاد و به سمت زمین خم می‌شد. آن روز پنکه هم دچار روزمرگی کسالت باری بود. پدر از اداره آمد با یک»»» ادامه دستگاهی که به‌وسیله آن از مسافت دور با هم صحبت می‌کنند…

خالی از ابهام

از اول تمایل چندانی به رابطه با او نداشتم. به واسطه، با یکدیگر آشنا شدیم و به واسطه، دوست ماندیم. روزی رسید که واسطه‌ها کنار رفتند. من ماندم و او…  حالا ما «بی‌واسطه» کنار هم بودیم. آن روزها پشت واسطه‌ها پنهان می‌شدم تا از او دور بمانم. در پاسخ به پرسش‌ها، سکوت می‌کردم تا واسطه‌ها جواب بدهند. می‌رفتم و رفتنم سؤال برانگیز نبود چون»»» ادامه خالی از ابهام