حتی نهنگ هم در شکمش به ما جا نداد

گفته بودی «شدید العِقابی» اما میزان شدتش را نگفتی تا اینکه آن را با بند بند وجودمان دریافتیم. دنیایت پر شده از تناقض، آدم‌هایت فربه شده‌اند از بی هویتی. کمتر کسی وجود و ذات منحصر به فردش را می‌شناسد. این مردم، روزی از شهر علم شنیدند و چشمانشان برای چند ثانیه برق زد. اما وقتی راهِ رسیدن به شهر را نشان دادی، دست‌‌هایشان را»»» ادامه  حتی نهنگ هم در شکمش به ما جا نداد

رَمِش کافیست، رامش باید؛ «یادداشتی برای زندگی آزاد از تنفر»

تاکنون شده بی‌آژنگ جبین و آویزان شدن لوچه و فشردن چشم‌ها، به نقطه‌ای نامعلوم خیره شوی و اشک، به راحتی و آرامی بر گونه‌ات بغلتد؟ ریختن آن اشک و خاموشی که در پس آمدنش نهفته خبر از نقطه دردناکی در وجودت می‌دهد که مجال گفتن و گوش شِنُفتنش را نیافته‌ای و تو در سکوت، می‌باری تا رنج عمیقی که قلبت را منقبض کرده، تسکین»»» ادامه رَمِش کافیست، رامش باید؛ «یادداشتی برای زندگی آزاد از تنفر»

کاغذ بی خط

آنچه در پی‌اش می‌دویم به گمان رسیدن و بدان امید بسته‌ایم برای رستگاری در زندگی‌، اندیشه حرکت به سوی کمال است. یک باور ذاتی به مرتبه عظیم انسانی که تمامیت درونی و بیرونی وجودمان را آکنده ساخته و در پرتو خودشناسی و به دنبال آن پرداختن به علاقمندی‌ها تجلی می‌یابد. در این مسیر، به تدریج رشد و تحول حاصل شده و انسان تکامل می‌یابد»»» ادامه کاغذ بی خط

نهالی در توفان

روستا زاده بود، ساده‌زیست و طبیعت‌گرا. زندگی در یک خانواده فرهیخته به او آموخت با اندیشۀ بارور و مشکل‌پسند به استقبال مسائل برود. یک کودک معمولی که مانند همۀ هم‌سن و سال‌هایش، تنگی معیشت و تلاش برای عبور از سختی زندگی را با جانش لمس کرد و انقلاب و جنگ را نیز. با مطالعه زندگی او دریافتم یک انسان، فارغ از اینکه چه مسیری»»» ادامه نهالی در توفان

کوشش بیهوده به ز خفتگی

اگر طالب اوصاف جمیلی نشاید چنین نشسته و ترسان. سخن از زهیدن قوت و همت مردان خداست که هیچ‌گاه از خود و به واسطۀ طعام پدید نمی‌آید، بلکه همه از حق و با حق است. چنانچه سقف آسمان بی‌هیچ ستون، پایدار و ضیاء خورشید بی‌هیچ فتیله و روغن، روشن است. برخیز که باید بگذری از آتش امراض، اگر ابراهیم صفتی. و بنگر که عرصه»»» ادامه کوشش بیهوده به ز خفتگی

اکنون می‌توانم به وضوح ببینم

بخش دوم؛ و سفر برای پایان بخشیدن به کثرت‌هایم آغاز و برای دل تب‌دارم خنکا و برای ذات سرکشم افسار بود. همچنان پیش می‌راندم. بی‌هراس از سوزش دردناک زخم‌های دستانم که از تداوم پارو زدن برداشته بود. ردِّ شورِ عرقی که از پیشانی بر چهره‌ام جاری بود لحظه‌ای خشک نمی‌ماند. چشمانم را همیشه رو به نور تابنده‌ات که در دوردست‌ها، چون نقطه‌ای برایم راهنمای»»» ادامه اکنون می‌توانم به وضوح ببینم

در میان اجتماع خشمگین

عده‌ای معتقدند به آن عادت می‌کنیم اما نمی‌دانم چطور می‌شود به یک شرایط مرگبار عادت کرد! به نظر من داستان آلودگی هوا کلیشه نخواهد شد و رنگ عادت به خود نخواهد گرفت که من این حدیث را از هر زبان که می‌شنوم نامکرر است. در فیلمی دیدم که قورباغه‌ها از جمله حیوانات بسیار سازگار محسوب می‌شوند. به‌طوری‌که قدمت وجودشان بر روی کره زمین به»»» ادامه در میان اجتماع خشمگین

مگس قند پرست

بخش اول؛ در سرش غوغا بود. شولایش را بر دوش افکند. انرژی مضاعفی در تمام تنش جاری شد. با قدرت پارو زد و به‌پیش ‌راند. یادش افتاد به روزی که قصد ورود به این وادی را کرد، با کتابی حجیم ، و یک بارانی ضخیم و نی‌لبکی چوبی. مسافر بود و مثل همیشه می‌خواست فتح شهرهای تازه را با افتخار در کتابش بنویسد. نشست»»» ادامه مگس قند پرست

جولا

وقتی نامه به دستم رسید باران می بارید. صبر کردم تا بارش تمام شود. غروب شد. بالاپوش لاجوردی‌ام را پوشیدم و بیرون رفتم. چه لذتی بالاتر از خواندن نامه هم‌کجاوه‌ای آن هم در نور چراغ‌های بلندِ خیابان، پس از یک باران پاییزی. پاکت را باز کردم. سلسله موزون کلمات نامه‌ات مرا لا‌به‌لای هیاهوی مردم غفلت زده شهر، به رقص آورد. قطره قطره بارانِ شور»»» ادامه جولا

The Imitation Game؛ برملا شدن یک راز

  دیدن فیلم، پیرامون دغدغه‌هایم همیشه جذاب و دلچسب است. هر وقت سؤالات بی‌جوابی حول یک موضوع دارم به سراغ  فیلم‌ها می‌روم و به تجربه می‌دانم که حتماً برایم راهگشاست. این کار را از آن جهت دوست دارم که پنجره‌های مغزم را برای ورود هوای تازه باز می‌کند. پرسش‌های فراوانی حوالی ماهیت جنگ و خشونت و ارتباط آن با ذات انسانی دارم. دیدن فیلم‌‌ها»»» ادامه The Imitation Game؛ برملا شدن یک راز