جایی که می‌خواهیم زندگی کنیم

تا زمانی معین، بی آنکه بدانیم، دنیای مشترکی با پدر، مادر و جانشینان روانی آن‌ها داریم. پس بساط اندیشۀ خویش را در مرزهای محدود و مشخصِ پندارهای آنان، می‌گسترانیم. اما حتماً روزی می‌رسد که به طور کاملاً مستقل، تصمیم بگیریم تا، یا با اندک چکش‌کاریِ دنیای ذهنی‌مان، همچنان در همین مدار بمانیم و مسیر را ادامه دهیم و یا با رفتن و گشتن و»»» ادامه جایی که می‌خواهیم زندگی کنیم

از امروز تو بر من مسلط خواهی شد

«ای عبور ظریف، بال را معنی کن، تا پَر هوش من از حسادت بسوزد.» و زندگی در صدد فهماندن این مطلب به من با هزاران شیوه، خبر رهایی از این هوش دست و پا گیر و قدم نهادن در وادی جسارت و تجربه را می‌دهد. می‌گوید که اگر به بال‌های پرتوان کودکت توجه کنی، پَر هوشت از حسادت خواهد سوخت و چه مبارک سوختنی.»»» ادامه از امروز تو بر من مسلط خواهی شد

انگشتان یک اندازه در زمان حیاتشان می‌میرند

«لطفا به بچه‌ها خیانت نکنید و آن‌ها را کلاس نقاشی نفرستید و آموزش طراحی ندهید.» استاد این سخن را بلند گفت و من آرام اندیشیدم حتماً چیزی به نام کُشتن خلاقیت وجود دارد.  مرگ خلاقیت یعنی بخواهیم همه انگشت‌های دست را یک قد کنیم و یادمان برود، زمانی این انگشتان به کار می‌آیند که در اندازه‌های متفاوت باشند. یک قطره از این دیدگاه مسموم،»»» ادامه انگشتان یک اندازه در زمان حیاتشان می‌میرند

روزی که مسحور جادوی کارتون شدم

غروب یک روز پاییز همراه پدرم به دکه روزنامه فروشی رفتم. ۱۳ یا ۱۴ سالم بود. او مشغول مطالعه روزنامه‌ها و ورق زدن آن‌ها شد، من هم سرگرم خواندن جلد مجلات زرد. ناگهان بخشی از روزنامه ایران که به کارتونی درمورد شیخ بهایی اختصاص داشت، توجهم را جلب کرد. اولین بار بود که چنین کیفیت بصری را تجربه می‌کردم. مجذوب رنگ و خط و»»» ادامه روزی که مسحور جادوی کارتون شدم