رنج

به اتاق مربوطه راهنماییش کردند و از او خواستند روی تخت بخوابد و آرام باشد. بعد، با هیولای آهنیِ پر از اشعه تنهایش گذاشتند. لاق لاق لاق لاق… صدای دستگاه “ام آر آی” بود که در سکوت کلینیک می‌پیچید. نشسته بودم روی صندلی انتظار. چشم به در داشتم که بیاید بیرون. ای کاش قبل از اینکه با این غول آهنی روبه‌رو شود، او را»»» ادامه رنج

قصر آرزوها

راننده تاکسی صدایش را در گلو انداخت و فریاد زنان در پی یافتن مسافر بود. مسافرش شدم و او با اشاره دست، پراید سفید قراضه‌ای را نشانم داد. نشستم روی صندلی‌ای که حکایت از جِرمِ دوران داشت. سقف ماشین کوتاه‌تر از حد معمول بود و یا شاید کف ماشین زیادی به سطح زمین نزدیک! ماشینی که به نظر چندان سالم هم نبود، اما هنوز»»» ادامه قصر آرزوها