کوشش بیهوده به ز خفتگی

اگر طالب اوصاف جمیلی نشاید چنین نشسته و ترسان. سخن از زهیدن قوت و همت مردان خداست که هیچ‌گاه از خود و به واسطۀ طعام پدید نمی‌آید، بلکه همه از حق و با حق است. چنانچه سقف آسمان بی‌هیچ ستون، پایدار و ضیاء خورشید بی‌هیچ فتیله و روغن، روشن است. برخیز که باید بگذری از آتش امراض، اگر ابراهیم صفتی. و بنگر که عرصه»»» ادامه کوشش بیهوده به ز خفتگی

خالی از ابهام

از اول تمایل چندانی به رابطه با او نداشتم. به واسطه، با یکدیگر آشنا شدیم و به واسطه، دوست ماندیم. روزی رسید که واسطه‌ها کنار رفتند. من ماندم و او…  حالا ما «بی‌واسطه» کنار هم بودیم. آن روزها پشت واسطه‌ها پنهان می‌شدم تا از او دور بمانم. در پاسخ به پرسش‌ها، سکوت می‌کردم تا واسطه‌ها جواب بدهند. می‌رفتم و رفتنم سؤال برانگیز نبود چون»»» ادامه خالی از ابهام

وصف سنگ

سنگی را درون آب انداخت. آب سلسله دار شد. چین اول، کوچکترین دایره را ساخت. به مراتب دایره‌ها بزرگ و بزرگتر شدند. سنگ‌ها مخلوقات عجیبی هستند. همۀ رودخانه‌های دنیا بر بستر سنگ‌فرش خود جریان دارند. آن‌ها رودخانه ها را پربار می‌کنند. از ذهن من هم یک رودخانه بر بستری از سنگ می‌گذرد. سنگ‌هایی که برای به یادآوردن آدم‌های زندگی‌ام نگاه داشته‌ام. توصیف من از»»» ادامه وصف سنگ

رابطه‌های بد کوک

حتماً برای هر کدام از ما مسائلی پیش آمده که حل کردن آن را به تعویق بیندازیم. جمله‌ای که این‌طور وقت‌ها می‌گوییم این است: «گذشت زمان، آن را حل می‌کند.» گذر زمان اثر خیلی از محنت‌ها را کمرنگ می‌کند و ضربه‌گیر خوبیست، اما گمان می‌کنم این جمله که امروزه به عنوان یک کلیشه مرسوم شده است، در جایگاه خود استفاده نمی‌شود. کاربرد این قول،»»» ادامه رابطه‌های بد کوک

حد معقول

بدفهمی از معنای بالندگی رابطه، نتایج تاریکی به دنبال دارد. وقتی از روی نشناختنِ مختصاتِ یک ارتباط، تمام وجودت را در میانه رابطه می‌نهی تا خیالت راحت باشد که برای بالندگی آن کم‌ نگذاشته‌ای. وقتی در معاشرت، همواره او را ارجح بدانی و نظرات متمایزت را قورت دهی، وقتی چشم‌هایت را ببندی و با صورتی که در تضاد حس‌ها گرفتار آمده و نمی‌داند کدام»»» ادامه حد معقول

چسبناک

دوباره درد عجیبی در تنم پیچ می‌خورد. من از یک آدم توی زندگی‌ام می‌ترسم. از سایه‌ سنگینش، از نگاهش، از روحش. در و دیوار تنم پر شده از برچسب‌هایی که نشان از او دارند. برچسب‌هایی که سفت چسبیده‌اند و جدا نمی‌شوند. من از این آدم می‌ترسم. وقتی به آمدنش فکر می‌کنم، انگار کسی قلبم را چنگ می‌کشد و  مغزم را از هم می‌پاشد. یک»»» ادامه چسبناک

مراقبت

به هر سو که بنگریم، قطعا چیزهایی وجود دارند که به مراقبت و توجه نیازمندند. یک خانه، یک ماشین، یک گلدان گل زیبا، یک ارتباط و حتی وجود هر آدم. چقدر خوب است که آدمیزاد هوای آدم بودنش را داشته باشد؛ چراکه اگر از آن مراقبت نکند با یک از دست رفتنیِ بی‌بازگشت مواجه می‌شود. چنانچه بشر ابتدا مراقبت از خودش را مشق کند،»»» ادامه مراقبت

رنج

به اتاق مربوطه راهنماییش کردند و از او خواستند روی تخت بخوابد و آرام باشد. بعد، با هیولای آهنیِ پر از اشعه تنهایش گذاشتند. لاق لاق لاق لاق… صدای دستگاه “ام آر آی” بود که در سکوت کلینیک می‌پیچید. نشسته بودم روی صندلی انتظار. چشم به در داشتم که بیاید بیرون. ای کاش قبل از اینکه با این غول آهنی روبه‌رو شود، او را»»» ادامه رنج

قصر آرزوها

راننده تاکسی صدایش را در گلو انداخت و فریاد زنان در پی یافتن مسافر بود. مسافرش شدم و او با اشاره دست، پراید سفید قراضه‌ای را نشانم داد. نشستم روی صندلی‌ای که حکایت از جِرمِ دوران داشت. سقف ماشین کوتاه‌تر از حد معمول بود و یا شاید کف ماشین زیادی به سطح زمین نزدیک! ماشینی که به نظر چندان سالم هم نبود، اما هنوز»»» ادامه قصر آرزوها