آنچه قصه به ما پیشکش می‌کند

قصه‌ها به دنیا جان می‌بخشند و آن را سرشار از هیجان می‌کنند. ما «قصه خواندن» را دوست داریم، پیگیر زندگیِ شخصیت‌ها می‌‌شویم، با آن‌ها همذات پنداری کرده، می‌خندیم، گریه می‌کنیم و عاشق می‌شویم.  همواره در کودکی، شنیدن قصه از زبان مادر یا پدر و بعد از آن، خواندن کتاب‌های داستانی و دیدن فیلم‌های قصه محور، آرامش بخش و لذت آفرین بوده‌ است. اگر از»»» ادامه آنچه قصه به ما پیشکش می‌کند

زبان بسته

گاهی دلم می‌خواهد واژه‌ها همانطور که به آسانی بر صفحۀ کاغذم نگاشته می‌شوند بر زبانم جاری می‌شدند. چه آتش‌ها که از ناتوانی در بیان به جانم افتاد و اشک، ریزان شد از چشمم تا فرونشاند آتشِ اندوهِ افتاده بر دل را و چه آدم‌ها که تمامِ وجودِ مرا زیر کلماتشان له کردند. از افرادی سخن می‌گویم که حرف‌هایشان را گستاخانه به سویت پرتاب می‌کنند.»»» ادامه زبان بسته

متقاطع یا موازی؛ پرسش این است

احساسات و هیجانات به زندگی ما رنگ می‌دهند و کیفیت آن را تعیین می‌کنند اما برای گرفتن یک تصمیم سرنوشت‌ساز، بهتر است برای چند لحظه دنیایمان را خالی از رنگ و احساس ببینیم. بدون مداخلۀ تفکرهای آلوده به احساسات مثبت یا منفی پیرامون یک مسئله، احتمالاً می‌توان کم‌اشتباه‌تر اقدام کرد. در راستای رسیدن به امنیت و رشد، قرار است زندگی با گوشه‌های نرم و»»» ادامه متقاطع یا موازی؛ پرسش این است

دُرّ یکتا و گوهر یک‌دانه

هر روز که می‌گذرد بیشتر به این حقیقت معتقد می‌شوم که هر انسان موجودی یگانه است. شاید آدم‌ها در شرایط یکسان واکنشی مشابه نشان دهند اما این هرگز به معنای همسان بودن ساختار ذهنی و نوع نگرششان به زندگی نیست. این شباهت در طرز عمل، صرفاً به خاطر هم‌پوشانیِ سطوح رفتاری آن‌هاست، درحالیکه هر کدام ریشه در یک دیدگاه مجزا دارد که سایر تعاملاتشان را»»» ادامه دُرّ یکتا و گوهر یک‌دانه

نیشِ گفتار

شوریده کلام و مضطرب، نشسته بود در تاریکی و دست می‌کشید روی خرطوم فیل و پیوسته نطقِ آغشته به ملامت می‌کرد. من میان مذمت‌هایش سرگیجه گرفتم. دنیایم کبود شد. تصاویری غم‌بار از ناکامی و وحشت‌زدگی، قاب نگاهم را پر کرد. زبان در دهانم نمی‌چرخید به گفتن کلمات. خواستم برایش بخوانم «چشم حس همچون کف دست است و بس/ نیست کف را بر همۀ او»»» ادامه نیشِ گفتار

«کنجی است ما را فارغ از شور و شر دنیای دون»

یاد گرفتم از آدم‌ها بت نسازم. نه در خوبی‌ها و نه در بدی‌ها. هرچند بزرگ باشند عده‌ای در زندگی‌مان و پُر رنگ، که بودنشان برای ما نقطه عطف شود و یا گاهی مخرب باشند و تأثیرشان تجربه‌ای دردناک در روحمان باقی بگذارد. آدم‌ها هرچه قدر هم که بزرگ و خوب اما نیکی‌شان انتها دارد. آن غایت را ببینیم و بسیار قدردانشان باشیم. از سویی»»» ادامه «کنجی است ما را فارغ از شور و شر دنیای دون»

رَمِش کافیست، رامش باید؛ «یادداشتی برای زندگی آزاد از تنفر»

تاکنون شده بی‌آژنگ جبین و آویزان شدن لوچه و فشردن چشم‌ها، به نقطه‌ای نامعلوم خیره شوی و اشک، به راحتی و آرامی بر گونه‌ات بغلتد؟ ریختن آن اشک و خاموشی که در پس آمدنش نهفته خبر از نقطه دردناکی در وجودت می‌دهد که مجال گفتن و گوش شِنُفتنش را نیافته‌ای و تو در سکوت، می‌باری تا رنج عمیقی که قلبت را منقبض کرده، تسکین»»» ادامه رَمِش کافیست، رامش باید؛ «یادداشتی برای زندگی آزاد از تنفر»

نهالی در توفان

روستا زاده بود، ساده‌زیست و طبیعت‌گرا. زندگی در یک خانواده فرهیخته به او آموخت با اندیشۀ بارور و مشکل‌پسند به استقبال مسائل برود. یک کودک معمولی که مانند همۀ هم‌سن و سال‌هایش، تنگی معیشت و تلاش برای عبور از سختی زندگی را با جانش لمس کرد و انقلاب و جنگ را نیز. با مطالعه زندگی او دریافتم یک انسان، فارغ از اینکه چه مسیری»»» ادامه نهالی در توفان

کوشش بیهوده به ز خفتگی

اگر طالب اوصاف جمیلی نشاید چنین نشسته و ترسان. سخن از زهیدن قوت و همت مردان خداست که هیچ‌گاه از خود و به واسطۀ طعام پدید نمی‌آید، بلکه همه از حق و با حق است. چنانچه سقف آسمان بی‌هیچ ستون، پایدار و ضیاء خورشید بی‌هیچ فتیله و روغن، روشن است. برخیز که باید بگذری از آتش امراض، اگر ابراهیم صفتی. و بنگر که عرصه»»» ادامه کوشش بیهوده به ز خفتگی

خالی از ابهام

از اول تمایل چندانی به رابطه با او نداشتم. به واسطه، با یکدیگر آشنا شدیم و به واسطه، دوست ماندیم. روزی رسید که واسطه‌ها کنار رفتند. من ماندم و او…  حالا ما «بی‌واسطه» کنار هم بودیم. آن روزها پشت واسطه‌ها پنهان می‌شدم تا از او دور بمانم. در پاسخ به پرسش‌ها، سکوت می‌کردم تا واسطه‌ها جواب بدهند. می‌رفتم و رفتنم سؤال برانگیز نبود چون»»» ادامه خالی از ابهام