جولا

وقتی نامه به دستم رسید باران می بارید. صبر کردم تا بارش تمام شود. غروب شد. بالاپوش لاجوردی‌ام را پوشیدم و بیرون رفتم. چه لذتی بالاتر از خواندن نامه هم‌کجاوه‌ای آن هم در نور چراغ‌های بلندِ خیابان، پس از یک باران پاییزی. پاکت را باز کردم. سلسله موزون کلمات نامه‌ات مرا لا‌به‌لای هیاهوی مردم غفلت زده شهر، به رقص آورد. قطره قطره بارانِ شور»»» ادامه جولا

یکی مثل بقیه

حرف‌هایم را تا کردم و توی بقچه متقال سفید پیچیدم. می‌خواستم یکی یکی برایت بازشان کنم. آمدم خانه‌ات، نبودی. نشستم روی سکوی کنار در. حرف‌های تا شده را واژه کردم و چیدمشان روی سفرۀ سفید کاغذ و از لای در انداختم تو. هم‌کجاوۀ عزیزم که همواره یک چراغ به دست داری و راه خودت و بقیه را روشن می‌کنی این نامه برای توست؛ من»»» ادامه یکی مثل بقیه

از بُعدی غریب، به تو که در کنار منی

هم‌کجاوه عزیز سلام این اولین نامه‌ایست که برایت می‌نویسم و پر از شعفم. شهره شدم در شهر به بی‌همتی. کودکان مرا سنگ می‌زنند و بزرگان، هو می‌کنند. چه خوب که تو هستی، تا دلم قرص باشد به راهی که می‌روم. و چقدر حرف‌هایت باعث می‌شود تا تشویش‌ها برایم مضحک شوند. جعبه ذهنت مانند کارگاه یک شیمی‌دان، پر است از ظرف‌های شیشه‌ای با نوشداروهایی متفاوت.»»» ادامه از بُعدی غریب، به تو که در کنار منی