مراقبت

به هر سو که بنگریم، قطعا چیزهایی وجود دارند که به مراقبت و توجه نیازمندند. یک خانه، یک ماشین، یک گلدان گل زیبا، یک ارتباط و حتی وجود هر آدم. چقدر خوب است که آدمیزاد هوای آدم بودنش را داشته باشد؛ چراکه اگر از آن مراقبت نکند با یک از دست رفتنیِ بی‌بازگشت مواجه می‌شود. چنانچه بشر ابتدا مراقبت از خودش را مشق کند،»»» ادامه مراقبت

تا بی‌نهایت

  در اتاقک نمایش فیلم راه می‌روم و نگاتیوهای پاره و خاک خورده را از روی زمین جمع می‌کنم. به یاد می‌آورم روزهایی را که فیلم جدید می‌رسید و مردم از کوچک و بزرگ، بی‌قرار و هیجان زده، برای تهیه بلیط صف می‌کشیدند. تو هم در میان آن‌ها بودی… و من در باجه بلیط فروشی، هر بار، پشت کاغذ بلیط، به نشانه اینکه تا»»» ادامه تا بی‌نهایت

چای و نان گرم

پیرمرد ابتدای صف ایستاده بود. از همه بلند‌ قدتر، چهارشانه با موهایی به سفیدی برف، پوستی سبزه، صورتی کشیده و لاغر. شانه چپش بالاتر از شانه راستش بود و سینه فراخی داشت. لباس نیلی روشنی به تن کرده بود. با دستان بلند و کشیده‌اش نان‌ها را یکی یکی از روی پیشخوان نانوایی جمع می‌کرد و درون پلاستیک می‌گذاشت. پلاستیک نان ها را روی دست»»» ادامه چای و نان گرم

نگاه به زمین از دید چشم پرنده

برنهارد لانگ (Bernhard Lang)، عکاس پرآوازه آلمانی و متولد شهر مونیخ، قریب به دو دهه است به حرفه عکاسی می‌پردازد. او از سال ۲۰۱۰ با تمرکز بر روی عکس هوایی، چشم‌اندازهایی با موضوع صنعت، حیات وحش و طبیعتِ سراسر جهان، تهیه کرده و به این سبب مشهور شده است. عکس‌هایی که علاوه بر زیبایی شناسی ساختاری، منتقد تمدن و به نوعی دست اندازی بشر»»» ادامه نگاه به زمین از دید چشم پرنده

آرزوهای بزرگ

چند روز می‌شد که از آراس بی‌خبر بودم، تا اینکه نامه‌ای از او به دستم رسید. نوشته بود: «در زندگی واقعی جسور نیستم اما می‌خواهم در نوشته‌هایم جسور باشم. احساس سرخوردگی می‌کنم. تا دنیا دنیاست در باتلاق مقایسه در حال تقلا بودم. سیاهی و تباهی ارمغان این تقلای بیهوده است. در نهایت غمگین‌تر از همیشه به آغوش بازِ زندگی برگشته‌ام. زندگی جوری نگاهم می‌کند،»»» ادامه آرزوهای بزرگ

رنج

به اتاق مربوطه راهنماییش کردند و از او خواستند روی تخت بخوابد و آرام باشد. بعد، با هیولای آهنیِ پر از اشعه تنهایش گذاشتند. لاق لاق لاق لاق… صدای دستگاه “ام آر آی” بود که در سکوت کلینیک می‌پیچید. نشسته بودم روی صندلی انتظار. چشم به در داشتم که بیاید بیرون. ای کاش قبل از اینکه با این غول آهنی روبه‌رو شود، او را»»» ادامه رنج

قصر آرزوها

راننده تاکسی صدایش را در گلو انداخت و فریاد زنان در پی یافتن مسافر بود. مسافرش شدم و او با اشاره دست، پراید سفید قراضه‌ای را نشانم داد. نشستم روی صندلی‌ای که حکایت از جِرمِ دوران داشت. سقف ماشین کوتاه‌تر از حد معمول بود و یا شاید کف ماشین زیادی به سطح زمین نزدیک! ماشینی که به نظر چندان سالم هم نبود، اما هنوز»»» ادامه قصر آرزوها

فردیت

آراس چشمانش را بست و دستش را درون واژه‌­ها چرخاند. ابروانش در هم پیچید. چشم باز کرد و گفت: «از خود بیگانگی». نگاهش را به زمین دوخت و با بیانی نیم‌خورده گفت: «چرا باید چیزی را نشان بدهم که نیستم؟» _او هیچ‌گاه در جایگاه خودش نبود. مدام صورتک می‌گذاشت و در نقش‌های مختلفی می‌رفت. درحالیکه با وجودش قطع ارتباط کرده بود، سعی داشت مانند»»» ادامه فردیت

اندکی بنشین، که باران بگذرد…

نوشتن، عمل خوشایندی است که بزرگان به آن توصیه کرده­‌اند. گفته‌اند که، راه گشاست و این را سالهاست که با تمام وجود درک کرده­‌ام. وقتی دنیای ذهنی­‌ات را روی کاغذ می­‌آوری، مثل وقتی است که خوابت تعبیر شود… برون فکنی‌­ای ناب، که در قالب کلمه ریخته می­‌شود. کم کم شکل می­‌گیری و هویت مستتر تو آشکار می­‌شود. به چشم خود بزرگ شدنت را می­بینی.»»» ادامه اندکی بنشین، که باران بگذرد…