Dead Man؛ یافتن معنای مرگ در دنیایی سورئال

ویلیام بلیک را با نقاشی‌هایش که در کتاب هنرستان چاپ شده بود، می‌شناختم. آثاری گیرا که در ورق زدن کتاب همواره چشمانم را به خود خیره می‌کرد و به زبانی که برایم ناشناخته بود می‌گفت: «خوب به من نگاه کن.» این‌چنین وارد دنیای مرموزی می‌شدم و بعد از لحظاتی، گاه با وحشت، کتاب را می‌بستم و گاه با تحیّر، باز هم کتاب را می‌بستم.»»» ادامه Dead Man؛ یافتن معنای مرگ در دنیایی سورئال

مرثیه‌ای برای ذهنی که درد می‌کند

چراغ‌ها خاموش بودند یا شب فرارسیده است که اطرافم این چنین تاریک می‌نماید؟ چند روزیست که درگیرم با یک حال خراب و اکنون اوج رزم است. در میانه کارزار، من بودم، نفس زنان، سپر افتاده، زخم برداشته، با اندک امید باقی مانده در رگ‌هایم که شده بود نیرویی برای حمله نهایی. ندانستن زبان زندگی، نپذیرفتن شرایطی که تحمیل می‌کند و کنار نیامدن با قواعد»»» ادامه مرثیه‌ای برای ذهنی که درد می‌کند

دُرّ یکتا و گوهر یک‌دانه

هر روز که می‌گذرد بیشتر به این حقیقت معتقد می‌شوم که هر انسان موجودی یگانه است. شاید آدم‌ها در شرایط یکسان واکنشی مشابه نشان دهند اما این هرگز به معنای همسان بودن ساختار ذهنی و نوع نگرششان به زندگی نیست. این شباهت در طرز عمل، صرفاً به خاطر هم‌پوشانیِ سطوح رفتاری آن‌هاست، درحالیکه هر کدام ریشه در یک دیدگاه مجزا دارد که سایر تعاملاتشان را»»» ادامه دُرّ یکتا و گوهر یک‌دانه

نیشِ گفتار

شوریده کلام و مضطرب، نشسته بود در تاریکی و دست می‌کشید روی خرطوم فیل و پیوسته نطقِ آغشته به ملامت می‌کرد. من میان مذمت‌هایش سرگیجه گرفتم. دنیایم کبود شد. تصاویری غم‌بار از ناکامی و وحشت‌زدگی، قاب نگاهم را پر کرد. زبان در دهانم نمی‌چرخید به گفتن کلمات. خواستم برایش بخوانم «چشم حس همچون کف دست است و بس/ نیست کف را بر همۀ او»»» ادامه نیشِ گفتار

زندگی مکرر یک مقصر مجروح

مقصر را گرفتند و زیر سؤال بردند. گفتند آخرین حرفت را بگو. گفت زمانی‌که مقصر شناخته شوی حرف‌هایت توجیه تعبیر می‌شوند. چه سود که برایتان بگویم عامل خطا نبوده‌ام وقتی با گوش‌هایی که در آن پنبه فروکرده‌اید، خنده مستانه سر می‌دهید و خیال آسوده گمان می‌کنید با زیر سؤال بردن من مشکلاتتان مرتفع خواهد شد. می‌خواهم روزی را به یاد بیاورید که لبخندتان گم»»» ادامه زندگی مکرر یک مقصر مجروح

«کنجی است ما را فارغ از شور و شر دنیای دون»

یاد گرفتم از آدم‌ها بت نسازم. نه در خوبی‌ها و نه در بدی‌ها. هرچند بزرگ باشند عده‌ای در زندگی‌مان و پُر رنگ، که بودنشان برای ما نقطه عطف شود و یا گاهی مخرب باشند و تأثیرشان تجربه‌ای دردناک در روحمان باقی بگذارد. آدم‌ها هرچه قدر هم که بزرگ و خوب اما نیکی‌شان انتها دارد. آن غایت را ببینیم و بسیار قدردانشان باشیم. از سویی»»» ادامه «کنجی است ما را فارغ از شور و شر دنیای دون»

 حتی نهنگ هم در شکمش به ما جا نداد

گفته بودی «شدید العِقابی» اما میزان شدتش را نگفتی تا اینکه آن را با بند بند وجودمان دریافتیم. دنیایت پر شده از تناقض، آدم‌هایت فربه شده‌اند از بی هویتی. کمتر کسی وجود و ذات منحصر به فردش را می‌شناسد. این مردم، روزی از شهر علم شنیدند و چشمانشان برای چند ثانیه برق زد. اما وقتی راهِ رسیدن به شهر را نشان دادی، دست‌‌هایشان را»»» ادامه  حتی نهنگ هم در شکمش به ما جا نداد

رَمِش کافیست، رامش باید؛ «یادداشتی برای زندگی آزاد از تنفر»

تاکنون شده بی‌آژنگ جبین و آویزان شدن لوچه و فشردن چشم‌ها، به نقطه‌ای نامعلوم خیره شوی و اشک، به راحتی و آرامی بر گونه‌ات بغلتد؟ ریختن آن اشک و خاموشی که در پس آمدنش نهفته خبر از نقطه دردناکی در وجودت می‌دهد که مجال گفتن و گوش شِنُفتنش را نیافته‌ای و تو در سکوت، می‌باری تا رنج عمیقی که قلبت را منقبض کرده، تسکین»»» ادامه رَمِش کافیست، رامش باید؛ «یادداشتی برای زندگی آزاد از تنفر»

کاغذ بی خط

آنچه در پی‌اش می‌دویم به گمان رسیدن و بدان امید بسته‌ایم برای رستگاری در زندگی‌، اندیشه حرکت به سوی کمال است. یک باور ذاتی به مرتبه عظیم انسانی که تمامیت درونی و بیرونی وجودمان را آکنده ساخته و در پرتو خودشناسی و به دنبال آن پرداختن به علاقمندی‌ها تجلی می‌یابد. در این مسیر، به تدریج رشد و تحول حاصل شده و انسان تکامل می‌یابد»»» ادامه کاغذ بی خط

نهالی در توفان

روستا زاده بود، ساده‌زیست و طبیعت‌گرا. زندگی در یک خانواده فرهیخته به او آموخت با اندیشۀ بارور و مشکل‌پسند به استقبال مسائل برود. یک کودک معمولی که مانند همۀ هم‌سن و سال‌هایش، تنگی معیشت و تلاش برای عبور از سختی زندگی را با جانش لمس کرد و انقلاب و جنگ را نیز. با مطالعه زندگی او دریافتم یک انسان، فارغ از اینکه چه مسیری»»» ادامه نهالی در توفان