فیلی در فضای تهی

فیلی در فضای تهی

فیل بیچاره، این روزها دل و دماغ نداشت. آویزان، خسته و خموده تنها کلماتِ ظاهراً مناسب، برای یک بخش کوچک از لحظاتی بودند که می‌گذارند. باطن این ماجرا در یک ابهام بود و علت این بی‌حوصلگی و دل‌زدگی و چشمان نیمه‌باز، برایش مشخص نبود. به خواب رفتن و بیدار شدنش را درنمی‌یافت و طولِ شبانه‌روز را در تلخی گنگ و سکوتی که سوت می‌کشید، غوطه‌ور بود. یک سوت ممتد که درون گوش‌های بادبزنیِ بزرگ و مغز کوچکش مدام می‌پیچید.

فیل بیچاره هنوز در همان تاریکی شناور است. مختصاتی که به راه‌های کهکشان می‌ماند. سرد، ساکت، سیاه و مبهم. همه چیز انگار دشمن اوست؛ حتی درونش که می‌خواهد از میانه متلاشی شود.

احساس می‌کند گوش‌هایش کش می‌آید. سوت ممتد آن‌ها را سنگین کرده و دردی هولناک، شبیه گذراندن یک میله داغ از میان ذهنش، امانش را بریده است. با امیدی پریده رنگ، خرطومش را به سمت بالا گرفت و با تمام وجود فریاد کشید: «می‌خواهم از این ابهامِ بی‌ابعادِ ناشناخته، بِرَهم.» اما صدایش بسیار آرام، گویی شبیه به یک پچ پچ کوتاه، در بیکرانگی فضای ابهام محو شد.

چه کسی از تشویش ذهن یک فیل تنهای معلق خبر دارد؟

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *