زبان بسته

زبان بسته

گاهی دلم می‌خواهد واژه‌ها همانطور که به آسانی بر صفحۀ کاغذم نگاشته می‌شوند بر زبانم جاری می‌شدند. چه آتش‌ها که از ناتوانی در بیان به جانم افتاد و اشک، ریزان شد از چشمم تا فرونشاند آتشِ اندوهِ افتاده بر دل را و چه آدم‌ها که تمامِ وجودِ مرا زیر کلماتشان له کردند. از افرادی سخن می‌گویم که حرف‌هایشان را گستاخانه به سویت پرتاب می‌کنند. تو در لحظه اول بهت‌زده به ایشان خیره می‌شوی و سپس زیر نگاهشان جان می‌دهی و این شکنجه ادامه دارد تا آنجا که به حیلتی ناشناخته، رختِ احساسِ گناه بر تنت می‌بینی و نهایتاً تو مجبوری پیشقدم شوی برای ادامه ارتباط و حتی برای عذرخواهی!!! ای کاش نیرویی، همان لحظه، در گوش آدمی نهیب می‌زد «از چه نادمی که برای کار برحق و رفتار منطقی‌ات عذر خواهی؟»

من نیک می‌دانم آن فهم غلطی که بر شاکله اندیشۀ من و امثال من چنبره زده است چیزی نیست جز این الگوی ناصواب؛ «به گونه‌ای زیست کن که همه از تو راضی باشند و تو را دوست بدارند. اگر بدی دیدی نادیده بگیر تا همواره از تو به نیکی یاد کنند.»

شاید این نسخه‌ای که پیچیده‌اند برای کسانی مناسب باشد که حراست از حق خویش را بلدند، درونشان را به حقارت نمی‌آلایند و خودشان را بی‌جهت، برای دیگری خرج نمی‌کنند. همانان که سخنانشان را بُلند و بی‌لرزش، ادا می‌کنند؛ اما برای من و امثال من این نسخه‌ جواب نمی‌دهد.

به عنوان چاره، تنها این به نظرم می‌آید که مثالِ زبانی که در دهانمان کوتاه است، زبان ذهنمان را هم کوتاه کنیم تا دست از بافتنِ خزعبلِ مسمومِ «همواره آدمْ خوبه باش» بردارد. اگر زبان یاریگر ما نیست رفتارمان را کنترل کنیم. گاهی برای خدشه‌دار نشدن عزتِ فردی، باید نبخشید، باید پرخاش کرد، و دست از دوستی شست. بهتر است فقط مراقب درون نازک خود باشیم تا ترک نخورد و بگذاریم پشت سرمان هرچه دلشان خواست از بدی‌مان بگویند.

 

یک نظر در “زبان بسته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *