جایی که می‌خواهیم زندگی کنیم

جایی که می‌خواهیم زندگی کنیم

تا زمانی معین، بی آنکه بدانیم، دنیای مشترکی با پدر، مادر و جانشینان روانی آن‌ها داریم. پس بساط اندیشۀ خویش را در مرزهای محدود و مشخصِ پندارهای آنان، می‌گسترانیم. اما حتماً روزی می‌رسد که به طور کاملاً مستقل، تصمیم بگیریم تا، یا با اندک چکش‌کاریِ دنیای ذهنی‌مان، همچنان در همین مدار بمانیم و مسیر را ادامه دهیم و یا با رفتن و گشتن و آزمودنِ را‌ه‌های نو، جایگاه مناسب‌تری بجوییم.

این انسان است که انتخاب می‌کند بساط عیش و نوشِ فهم و ادراکش را بر پهنۀ چه باورهایی بگستراند. اوست که نوع نگاه و سلوکش را برمی‌گُزیند. کافیست بدانیم که راه سعادت هر فرد از مواجهۀ با این حقیقت می‌گذرد که چه نقطه‌ای را برای ایستادن انتخاب کند. به تعداد آدم‌های روی کره زمین، نگرش و به همان اندازه، دنیا وجود دارد و هرکس آزاد است برای اختیار کردن دیدگاهی که احساس بهتری به او می‌دهد، قدم در راه تجربه بگذارد.

در نهایت زمانی می‌رسد که دنیای خویش را می‌یابی و یا دست کم حدودش را می‌دانی. در آن لحظه، آرامش توأم با تلاش برای هر چه بیشتر فرو رفتن در ژرفای دنیایی یکتا به همراه هیجان کشف، وجودت را فرامی‌گیرد.

همیشه دنیای هنر را دوست داشتم چون مرا از شبه واقعیتی دور می‌کرد و به حقیقتی مطلق می‌رساند. من وارث دنیای خاکستریِ ایرادگیرِ محافظه‌کاری بودم که هرسال، قبای ترسِ تنم را نو می‌کرد و پیر نشده عصا و عینک برایم به ارمغان می‌آورد. کسانی را می‌شناختم که چنین فضایی، هرگز برایشان خاکستری با چاشنی ترس نبود و حتی لذت می‌بردند و حالشان خوش بود. آن‌ها با دنیای خود، درست چِفت شده بودند. اما برای من، این فضایی آستیگمات بود. از این رو به دنبال جایگاه خویش گشتم. چون دیده بودم برخی از آدم‌های ناراضی از دنیایشان را که هیچ تلاشی در راستای یافتن فضای امن خویش نمی‌کردند، ظاهراً به تحمل، روزگار می‌گذراندند و پیوسته گلایه از زبانشان می‌ریخت.

عاقبت یافتم جایی را که مرا لبالب از زندگی و سرمست از حضور می‌کرد.

البته که آسان نبود و نیست. هرچند که خاک پاشیدم در چشم ترس و قبای ژندۀ خاکستری را با عصا و عینک تحفه‌ای‌اش به کناری نهادم اما به سبب اُنس با این دنیا از کودکی، گاهی به طور ناخودآگاه دست به عصا می‌شوم و خودم را پشت قبا پنهان می‌کنم از ترس.

چه باک از این غبار مانده بر تن که آن را نیز نعمت می‌شمارم و خرسندم که جامه‌ام از تجربه‌ها‌ی مختلف وصله‌دار است. با لذت و عشق، کشف می‌کنم و خلق می‌کنم و پیش می‌روم در دنیای تازه‌ام، که هر چه می‌گذرد شگفتی‌هایش برایم بیشتر می‌شود و بهتر از بهتر سر برمی‌آورد. اینک از مسیر دل‌انگیز نقاشی، راه کج می‌کنم به سوی دنیایی شیرین‌تر. رویای رهایی روح من، تنها در نقاشی کردن تعبیر می‌شود. آنجا خودم هستم، بی کم و کاست و بی ملاحظه. از طریق نقاشی وارد وادی هنر شدم و در تجلیات متفاوتش غوطه خوردم اما همواره چیزی مرموز در درون آن، مرا می‌خواند. اکنون آن‌جا هستم. جایی که به آن تعلق دارم ؛ دنیای خیال‌انگیز کارتون و کاریکاتور.

تا می‌توانیم برای کشف زیبایی‌های هرچه بیشتر دنیایی که دوستش داریم، عرق بریزیم. و این درست‌ترین و مهم‌ترین مفهوم برای بشر است.

پا نوشت:

آثار به ترتیب متعلق است به هنرمندان کارتونیست  “kosobukin” و  “Mordillo”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *