مرثیه‌ای برای ذهنی که درد می‌کند

مرثیه‌ای برای ذهنی که درد می‌کند

چراغ‌ها خاموش بودند یا شب فرارسیده است که اطرافم این چنین تاریک می‌نماید؟

چند روزیست که درگیرم با یک حال خراب و اکنون اوج رزم است. در میانه کارزار، من بودم، نفس زنان، سپر افتاده، زخم برداشته، با اندک امید باقی مانده در رگ‌هایم که شده بود نیرویی برای حمله نهایی.

ندانستن زبان زندگی، نپذیرفتن شرایطی که تحمیل می‌کند و کنار نیامدن با قواعد ثابت آن، از زندگی برایم غول بی شاخ و دمی ساخته بود که اکنون در برابرش ایستاده بودم و می‌خواستم شکستش بدهم.

خاصیت یک مرد جنگی تاختن است و دریدن و نیندیشیدن به اگرها و چراهای آزرم. در میدان جنگ، تفکر رخت برمی‌بندد و خشم پرده‌وار می‌افتد جلوی چشم فهم و ادراک. باید در آرامش قبل از تاخت، چرایی پیکار را یافته باشی و سپس یورش بَری به سوی کسی که می‌پنداری با نابودی‌اش آرام می‌گیری؛ هرچند این آیینی است که باید بدان پایبند بود اما اگر اندیشه‌ات به خطا رفته باشد چه؟

و من مرد جنگ شده بودم. عجول، با چهره‌ای وحشت‌آفرین و مردمک‌هایی که بی‌وقفه درون سفیدی چشم‌هایم به چپ و راست می‌غلتیدند. هجوم بردم برای از بین بردن آن غول بی شاخ و دم اما آرام نگرفتم. در کش و قوس نبرد بود که سلاح را رها کردم، زانو زدم و تسلیم شدم.

تو قدرتمندتر از آن بودی که بتوانم شکستت دهم و حالا که در فرونشستن چکاچاک سلاح‌ها غیظ و قهر هم خاموش شده است، به تو آرام می‌گویم: «شبم، مرا به روز روشن بشکاف.»

2 نظر در “مرثیه‌ای برای ذهنی که درد می‌کند

  1. 👍👌👌

    • خیلی خوشحالم که نوشته‌های منو می‌خونی بنفشه جان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *