آنچه قصه به ما پیشکش می‌کند

قصه‌ها به دنیا جان می‌بخشند و آن را سرشار از هیجان می‌کنند. ما «قصه خواندن» را دوست داریم، پیگیر زندگیِ شخصیت‌ها می‌‌شویم، با آن‌ها همذات پنداری کرده، می‌خندیم، گریه می‌کنیم و عاشق می‌شویم.  همواره در کودکی، شنیدن قصه از زبان مادر یا پدر و بعد از آن، خواندن کتاب‌های داستانی و دیدن فیلم‌های قصه محور، آرامش بخش و لذت آفرین بوده‌ است. اگر از»»» ادامه آنچه قصه به ما پیشکش می‌کند

زبان بسته

گاهی دلم می‌خواهد واژه‌ها همانطور که به آسانی بر صفحۀ کاغذم نگاشته می‌شوند بر زبانم جاری می‌شدند. چه آتش‌ها که از ناتوانی در بیان به جانم افتاد و اشک، ریزان شد از چشمم تا فرونشاند آتشِ اندوهِ افتاده بر دل را و چه آدم‌ها که تمامِ وجودِ مرا زیر کلماتشان له کردند. از افرادی سخن می‌گویم که حرف‌هایشان را گستاخانه به سویت پرتاب می‌کنند.»»» ادامه زبان بسته

متقاطع یا موازی؛ پرسش این است

احساسات و هیجانات به زندگی ما رنگ می‌دهند و کیفیت آن را تعیین می‌کنند اما برای گرفتن یک تصمیم سرنوشت‌ساز، بهتر است برای چند لحظه دنیایمان را خالی از رنگ و احساس ببینیم. بدون مداخلۀ تفکرهای آلوده به احساسات مثبت یا منفی پیرامون یک مسئله، احتمالاً می‌توان کم‌اشتباه‌تر اقدام کرد. در راستای رسیدن به امنیت و رشد، قرار است زندگی با گوشه‌های نرم و»»» ادامه متقاطع یا موازی؛ پرسش این است

جایی که می‌خواهیم زندگی کنیم

تا زمانی معین، بی آنکه بدانیم، دنیای مشترکی با پدر، مادر و جانشینان روانی آن‌ها داریم. پس بساط اندیشۀ خویش را در مرزهای محدود و مشخصِ پندارهای آنان، می‌گسترانیم. اما حتماً روزی می‌رسد که به طور کاملاً مستقل، تصمیم بگیریم تا، یا با اندک چکش‌کاریِ دنیای ذهنی‌مان، همچنان در همین مدار بمانیم و مسیر را ادامه دهیم و یا با رفتن و گشتن و»»» ادامه جایی که می‌خواهیم زندگی کنیم

Dead Man؛ یافتن معنای مرگ در دنیایی سورئال

ویلیام بلیک را با نقاشی‌هایش که در کتاب هنرستان چاپ شده بود، می‌شناختم. آثاری گیرا که در ورق زدن کتاب همواره چشمانم را به خود خیره می‌کرد و به زبانی که برایم ناشناخته بود می‌گفت: «خوب به من نگاه کن.» این‌چنین وارد دنیای مرموزی می‌شدم و بعد از لحظاتی، گاه با وحشت، کتاب را می‌بستم و گاه با تحیّر، باز هم کتاب را می‌بستم.»»» ادامه Dead Man؛ یافتن معنای مرگ در دنیایی سورئال

مرثیه‌ای برای ذهنی که درد می‌کند

چراغ‌ها خاموش بودند یا شب فرارسیده است که اطرافم این چنین تاریک می‌نماید؟ چند روزیست که درگیرم با یک حال خراب و اکنون اوج رزم است. در میانه کارزار، من بودم، نفس زنان، سپر افتاده، زخم برداشته، با اندک امید باقی مانده در رگ‌هایم که شده بود نیرویی برای حمله نهایی. ندانستن زبان زندگی، نپذیرفتن شرایطی که تحمیل می‌کند و کنار نیامدن با قواعد»»» ادامه مرثیه‌ای برای ذهنی که درد می‌کند