زندگی مکرر یک مقصر مجروح

زندگی مکرر یک مقصر مجروح

مقصر را گرفتند و زیر سؤال بردند. گفتند آخرین حرفت را بگو. گفت زمانی‌که مقصر شناخته شوی حرف‌هایت توجیه تعبیر می‌شوند. چه سود که برایتان بگویم عامل خطا نبوده‌ام وقتی با گوش‌هایی که در آن پنبه فروکرده‌اید، خنده مستانه سر می‌دهید و خیال آسوده گمان می‌کنید با زیر سؤال بردن من مشکلاتتان مرتفع خواهد شد. می‌خواهم روزی را به یاد بیاورید که لبخندتان گم شد و به دنبال مقصر، یعنی من، گشتید. هنگامی که مرا یافتید مشغول کوتاه کردن زلف بلند چمن‌های باغچه تکرار بودم. گفتید تو مقصر گم شدن لبخند ما هستی. تو باعث شده‌ای عبوس شویم و شهرمان خشمگین و زشت گردد. ما داد خود را نزد قاضی می‌بریم و از او می‌خواهیم تا به مجازات ربودن لبخندمان، داغ قصور را بر پیشانی‌ات بزند. و در پاسخِ من که پرسیدم چگونه چنین ادعایی دارید؟ گفتید که پیشینیان ما چنین کردند ما نیز به رسم پیشینیان، پس از وقوع رویدادی ناخوشایند، در پی مقصر و مجازات او خواهیم بود. پرسیدم از کجا می‌دانید که مقصر من هستم؟ و شما پاسخ دادید زیرا تو نامت مقصر است، این خود دلیل موجهی است. همچنین وقتی همه ما تلخکامیم و تو خندان به زندگی می‌پردازی یعنی تو خنده را از ما دزدیده‌ای.

به یاد دارید نوبت دیگر را که زنجیر بر گردنم افکندید و در شهر گرداندید و خواستید تا بچگان و زنان بر من سنگ زنند، برای چه بود؟ گفتید زمانی‌که من در حریم شخصی خویش بر قامت عرف و عادت رنگ می‌پاشیدم، زندگی‌تان خاکستری شده است.

و حالا می‌خواهید به تقصیر اینکه کله‌هایتان طبل تو خالیست و یاوه از دهانتان می‌بارد، مرا زیر سؤال ببرید چرا که بر دیوار ذهن من قاب‌هایی از جنس نور آویزان است. هرچند با رفتنم حتماً مقصر دیگری را خواهید یافت که بر او هجوم برید و بر روحش چرک‌هایتان را بپاشید اما سخن پایانی‌ام این است؛ راه‌حل این کوتاهی‌ها و نداشتن‌ها و نرسیدن‌ها را فقط در خود بجویید که هر انسان درد و درمان را توأمان با خود حمل می کند.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *