«کنجی است ما را فارغ از شور و شر دنیای دون»

«کنجی است ما را فارغ از شور و شر دنیای دون»

یاد گرفتم از آدم‌ها بت نسازم. نه در خوبی‌ها و نه در بدی‌ها. هرچند بزرگ باشند عده‌ای در زندگی‌مان و پُر رنگ، که بودنشان برای ما نقطه عطف شود و یا گاهی مخرب باشند و تأثیرشان تجربه‌ای دردناک در روحمان باقی بگذارد. آدم‌ها هرچه قدر هم که بزرگ و خوب اما نیکی‌شان انتها دارد. آن غایت را ببینیم و بسیار قدردانشان باشیم. از سویی رذالت یک انسان هم پایان دارد. آن را نیز ببینیم و زخمی که بدین واسطه خورده‌ایم را ناعلاج نپنداریم و از فرومایگی‌اش بت نسازیم و سنگش نزنیم.

و من پس از یک صعود صعب درحالیکه همچنان در اطرافم بوران بود، به این آگاهی رسیدم. زمانی‌که سرپناهی یافتم برای برپا کردن آتشی و نوشیدن چایی گرم. در این مجالی که دست داد، تنها برای چند لحظه، چشمانم را بستم و به راهی که آمدم نقب زدم. او را دیدم که در تمام راه سعی داشت به من، سکوت و صبر بیاموزد. و من تنها از سکوت، دم فرو بستن و از صبر، تلخی را می‌دیدم. خویش را به مرارت می افکندم و عبوس می‌شدم، می‌گریختم و اعراض می‌نمودم، شکوه سرمی‌دادم و مویه می‌کردم. بی‌طاقت می‌گشتم و فریاد برمی‌آوردم، و نه سکوت و نه صبر را نمی‌پذیرفتم.

تا اینکه در گرمای آتش ادراک نشستم و تنم گرم شد و جانم به استقبال سکوت و صبر رفت. دل به او دادم و کرگوش شدم نسبت به حرف‌های نیک و بد همنوعانم. اندیشه به او سپردم و وارسته گشتم از اندیشه‌های مُلوَّنِ آغشته به ضمیر اول شخص مفرد افراد بشر. حالا کسی را شناخته‌ام که خوبی و بدی‌اش انتها ندارد و این معرفت، در من رستاخیزی به پا کرده است. انسان‌های نیک منش زندگی‌ام را بسیار دوست می‌دارم و می‌ستایم و در نقطه‌ای که این ستودن فرجام می‌یابد به رشته بی‌انتهای ثنای او متصل می‌گردانم و لبریز از او می‌شوم. انسان‌های آسیب زننده و بی‌رحم را جدی نمی‌گیرم. حتی اگر انتهای رذالتشان را نتوانم تصور کنم به سوی کسی رومی‌گردانم که می‌تواند بی‌انتها بد باشد. سپس آن‌ها را با بدِ بی‌فرجام تنها می‌گذارم و محل را ترک می‌کنم.

این نکته مهمی است که باعث می‌شود هیچ‌گاه به کسی کاملاً تکیه نکنیم و یا از کسی مطلقاً بیزار نشویم. سکوت و صبر را تمرین کنیم تا شخصیت مستقل‌مان رشد کند. گنج شایگانی که در عالم پراکنده است را جدی بگیریم. آدم ها حد دارند اما من کسی را می شناسم که بی حد است.

پا نوشت:

تا مه روی تو پرتو بر جهان انداخته / پیش هر ویرانه گنج شایگان انداخته (صائب تبریزی)

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *