حتی نهنگ هم در شکمش به ما جا نداد

 حتی نهنگ هم در شکمش به ما جا نداد

گفته بودی «شدید العِقابی» اما میزان شدتش را نگفتی تا اینکه آن را با بند بند وجودمان دریافتیم. دنیایت پر شده از تناقض، آدم‌هایت فربه شده‌اند از بی هویتی. کمتر کسی وجود و ذات منحصر به فردش را می‌شناسد. این مردم، روزی از شهر علم شنیدند و چشمانشان برای چند ثانیه برق زد. اما وقتی راهِ رسیدن به شهر را نشان دادی، دست‌‌هایشان را در گوش فرو بردند. یک روز مسافری با اندوخته‌ای ستبر وارد شد و ادعا کرد به مدینه علم رفته و از درختان بلند قامت آن میوه‌های دانش چیده است. مردمِ تنگ‌نظر و تن‌پرور دنیایت، علم او را تاب نیاوردند. آنها که همت راهی شدن و به دست‌آوردن دانش را نیز در خود نمی‌دیدند، چاره کردند به کشتن او و تسهیم توشه‌اش. و کشتند، و برداشتند. هر کس تکه ای از علم، بر تنِ خویش وصله کرد.

از آن پس بذر خودبینی می‌رویید بر زمین‌ و از چشمه‌ها خودستایی می‌جوشید و پستان گاوان، شیر ادعا می‌افشاند. مردمی که روزگاری تنها دردشان جهالت بود، حالا جهل‌شان مرکب شد و پیوسته زایید. دانشِ پاره‌ پاره‌ای که حاصلش جز کژفهمی نبود، دنیای پر تناقضت را کریه‌تر کرد. دنیایی که خودش مایه تباهی بود آدم‌هایش تباه‌تر کردند و به هلاکت نزدیک‌تر ساختند. زمین تنگ شد و گشایش گریخت. تمام آدمیان، شده بودند مصداق مجسم یأس، و مرگِ تدریجی خویش را تجربه می‌کردند. غم به وفور در کمین شادی‌ها، چشم‌به راه فرصتی برای حمله می‌نشست تا با چنگال‌های تیزش بخراشد تمام هستی یک انسان را، و شب هنگام، وقتی در گریز از هیاهوی پرتکرار ناکامی‌ها و تلخی‌های روز، سر بر بالین می‌گذاشتند، کابوسی سیاه می‌خزید درون رویاهایی که هرگز طعم شیرینی را نچشیدند. مردم فراموش کردند سرشت و شالوده و گوهر را. تنها دریدند و لمیدند و در ملاهی لولیدند. و غفلت از الیم‌ترین عذاب‌هاست که از جانب تو نازل می‌گردد.

به راستی چه چیز می‌تواند بلاگردان این مردم شود؟

 

 

یک نظر در “ حتی نهنگ هم در شکمش به ما جا نداد

  1. بذر خودبینی که پایه گذار باشد هر بلایی ممکن هست اتفاق بیفته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *