کاغذ بی خط

کاغذ بی خط

آنچه در پی‌اش می‌دویم به گمان رسیدن و بدان امید بسته‌ایم برای رستگاری در زندگی‌، اندیشه حرکت به سوی کمال است. یک باور ذاتی به مرتبه عظیم انسانی که تمامیت درونی و بیرونی وجودمان را آکنده ساخته و در پرتو خودشناسی و به دنبال آن پرداختن به علاقمندی‌ها تجلی می‌یابد. در این مسیر، به تدریج رشد و تحول حاصل شده و انسان تکامل می‌یابد و بر فهمش نسبت به خود و رابطه‌اش با هست مطلق و جهان پیرامونش افزوده می‌گردد. بنابراین هر انسان نیازمند خلوتی آرام است برای حصول کمال. اما گاهی این گوشه دنج گم می‌شود در لابه لای زمان محدود و انبوه وظایف و توجهی که از خود دریغ ‌کرده‌ایم.

دیدن فیلم پیرامون دغدغه‌هایم همیشه دلچسب بوده و حالا می‌خواهم از «کاغذ بی خط»، فیلمی افراشته و کار درست، ساخته ناصر تقوایی بنویسم. فیلمی که در آن، داستان یک زندگی ساده روایت می‌شود. یک مرد با حرفه نقشه‌کش که روزها بیرون و شب‌ها پشت میزش مشغول به کار است و زنی که به مسائل خانه و تربیت کودکانش می‌پردازد. قصه از جایی شروع می‌شود که در این زندگی به ظاهر معمولی، زن قصد خروج از پیله تنیده شده، گرداگرد وظایف تحمیل شده‌اش را دارد.

رویا رویایی، شخصیت زن فیلم که نظیرش را بسیار دیده‌ایم، در پی علاقمندی‌ خود به کلاس فیلمنامه نویسی رفته و سعی می‌کند داستان زندگی‌اش را بنویسد. او قصد دارد خویشتن خویش را بکاود و جایگاه گمشده‌اش را بیابد. در این مسیر، شوهرش در‌حالیکه ظاهراً با دلخواسته رویا، یعنی نوشتن مخالفتی نمی‌کند اما پیوسته به او انجام کارهای خانه را یادآوری کرده و انتظار دارد که مانند همیشه وظایف محوله را به خوبی و سر وقت انجام دهد. فیلم بیانگر استتار هویت زن به عنوان یک انسان مستقل، توسط کارهایی است که برای او رنگ وظیفه گرفته‌اند و در چشم مرد انتظار و توقع آفریده‌اند. پیشنهاد می‌کنم این فیلم را حتماً به تماشا بنشینید.

سکانس فوق‌العاده تماشایی فیلم از لحاظ کارگردانی و بازی روان هدیه تهرانی و خسرو شکیبایی و متن فیلمنامه، لحظه‌ای است که رویا رخت‌های شسته و پهن شدۀ روی بندهایی در سراسر خانه را با دیالوگ‌هایی بی‌نظیر خطاب به شوهرش، جمع می‌کند.

(از سر طناب شروع می‌کند و با گفتن هر جمله یک گیره را از روی لباس‌ها برمی دارد)

  • شبِ قبل از سفرت یادته این رختا چرک بود؟ دو هفته پیش واسه پلوی دوتا و نصفی مهمون، یادته چند تا گونی سبزی آوردی؟ یا لَشِ گاو اون شبی که وا‌ داشتی مثل قصابا پاکش کنم. حالا امشب به‌جای سوغات، برام نهنگ آوردی؟

(در حالیکه لباس‌ها را از روی بند جمع می‌کند می‌گوید)

  • تو نمی‌خوای من به کارم برسم. از سپیده سحر که پا می‌شم تا بوق سگ، می‌شورم و می‌سابم و می‌پزم. تو می‌تونی ده دفعه پشت سر هم بگی می‌شورم و می‌سابم و می‌پزم؟ من روزی ده مرتبه می‌شورم و می‌سابم و می‌پزم. من نه ماهی فروشم نه قصاب. من عین تو شبام رو لازم دارم.

(حالا طناب، خالی از رخت شده و مثل سطری از کاغذ است. درواقع کاغذِ هویت فردی رویا بی خط‌ است و او خودش را در خط‌های زندگی روزمره اسیر می‌بیند. بعد دست می‌کشد روی طناب و با زیرصدای گیره‌های رخت که یکی یکی جمع می‌شوند، از انتها به ابتدای آن می‌آید و می‌گوید)

  • دلم به این خوشه که این فکر منه، خط منه. بدون این‌ها من کی هستم؟

 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *