کوشش بیهوده به ز خفتگی

کوشش بیهوده به ز خفتگی

اگر طالب اوصاف جمیلی نشاید چنین نشسته و ترسان. سخن از زهیدن قوت و همت مردان خداست که هیچ‌گاه از خود و به واسطۀ طعام پدید نمی‌آید، بلکه همه از حق و با حق است. چنانچه سقف آسمان بی‌هیچ ستون، پایدار و ضیاء خورشید بی‌هیچ فتیله و روغن، روشن است. برخیز که باید بگذری از آتش امراض، اگر ابراهیم صفتی.

و بنگر که عرصه افهام تو حلق دارد آیا؟ که سخت یافتم خلقِ حلق دار. آدمیان به یکدیگر خوراک می‌بخشند از هر نوع. اما حلق‌بخشی، تنها کار یزدان است. هر ذره‌ای دهان دارد و چیزی می‌خورد. خواه خاک باشد که حلق می‌گشاید تا پروردگار آب در دهانش جاری سازد و از آن گیاه برویاند و خواه آدمی که هر عضوش می‌تواند دارای حلق باشد. فی‌الواقع اما فرق است میان آدمیان حلق‌دار. در دو جهان سیر می‌کنند. یکی جملگی آکل و ماکول با ساکنانی منتشر و عاشقانی منقطع از این رو حلق را وظیفه معین است. دو دیگر عالمی تماماً مُقبل و مَقبول با سالکان مستمر جاوید و پاینده.

و رشد را مراحل است. آنچنان که در رحمی و در آن تنگنا خون نجس، غذای پاکت محسوب می‌شود. از آن می‌بُری و پا به عالم خاک می‌گذاری. غذایت شیر می‌شود و بعد از جدا شدن از شیر، لقمه بر دهان می‌گیری. حلق تو روزی معبود را به جان می‌پذیرد و خالق تو اجازه حیات می‌دهد، تا آنجا که صلاح بداند. اما حیاتی افزون‌تر سراغ دارم که تنها پس از طلب تو حاصل می‌شود. و آن فِطام لقمه است، که برایت لقمانی در پی خواهد داشت.

این چه عالمیست که نشانم می‌دهی؟ روزگار مرا نزدیک‌بین کرده و باورم نمی‌شود چنین جایی وجود داشته باشد. اگر هست خواهان آمدنم.

و عده‌ای گفتند از چه حرف میزنی؟ البته شاید باشد چنین جایی اما تو را بدان‌جا راه نیست. راه کج کن و سرت را از آسمانها به زمین بکش. این سخنان برای تو موهوماتند. زیست در همین عالم تو را مکفی است. دست بردار از این خیالات، که خامی.

و عده‌ای دیگر نیز: نمی‌شود. تو نمی‌توانی. این راه، بلد می‌خواهد که گم می‌شوی و به هلاکت می‌افتی. رها کن این جاده ناامن را که راهنما نیست. گشته‌ایم نبوده.

اگر به جنینی در رحم بگویی که در بیرون از این فضای تنگِ پرمشقتِ تاریک، زمینی وسیع و خرم با آفتاب و مهتاب پر نورو هزاران هزار نعمت و شادی وجود دارد آنقدر که در شمار ناید، او تمام این‌ها را محال می‌پندارد و فریب. زانکه مانند یک انسان کور، تصویری از آن ندارد. ادراک، منکرناک می‌شود از برای طمع وغرض. که جنین به خونی که می‌خورد طمع کرده و زندان تنگ را بر چیزی که درایت او فهم نمی‌کند، رجحان می‌دهد. پس گوشش کر می‌گردد و چشمانش، هم‌می‌رود. حجابی ژرف او را در بر می‌گیرد و تمام این‌ها خود خواسته است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *