اکنون می‌توانم به وضوح ببینم

اکنون می‌توانم به وضوح ببینم

بخش دوم؛

و سفر برای پایان بخشیدن به کثرت‌هایم آغاز و برای دل تب‌دارم خنکا و برای ذات سرکشم افسار بود. همچنان پیش می‌راندم. بی‌هراس از سوزش دردناک زخم‌های دستانم که از تداوم پارو زدن برداشته بود. ردِّ شورِ عرقی که از پیشانی بر چهره‌ام جاری بود لحظه‌ای خشک نمی‌ماند. چشمانم را همیشه رو به نور تابنده‌ات که در دوردست‌ها، چون نقطه‌ای برایم راهنمای طریق بود خیره و گشوده نگه می‌داشتم تا غیر از تو همه چیز رنگ سیاهی بگیرد. عطش، تمام تنم را کدر کرده بود اما با اندیشۀ دیدارت، مصفا می‌گشتم و از هر چشمه‌ای زلال‌تر. روزها از پیِ هم می‌دویدند و من سعی می‌کردم پیش از تمام شدنم به وادی ایمن وارد شوم. جایی‌که رنگ ظلمت به خود نمی‌گیرد و تو از آن برای من گفته بودی.

رنگ‌ها تغییر یافت. به‌تدریج در عظمت بی‌بدیل تو محو شدم. دیگر از قایق و دریا اثری نبود. نشستم زیر یک درخت کهنسال، با غنچه‌ای در دست. چه مدت بود به سرزمینت پا نهاده بودم؟ پس تو کجایی که چشمانم تاب دیدنت را ندارد؟ خودت را به من نشان بده…

و تو در نفس‌هایم جاری شدی و تمام وجودم لبالب از تو گشت. زمان معنایش را از دست داد و من به تجربه‌ای شگرف رسیدم. وقتی عنصری ناآشنا را به من نشان دادی و خواستی او را ببینم، چشمانم مات درخشندگی تو بود و حتی اگر می‌خواستم هم، نمی توانست غیر را ببیند… گفتی عصیان است کردارت و من مطرود گشتم.

-سال‌ها گذشت و شاید بیشتر از سال‌ها… داستان او شد اندرز پیران و مثال بزرگان. هر کس با عینکی که از دانش خویش ساخته بود، او و زندگی پر اُفت و خیزش را دید و روایت کرد. جماعتی او را تکفیر کردند و شماری او را سنگ زدند. عده‌ای او را بر صدر نشاندند و هم سطح نوری که در پی‌اش بود پنداشتند. گروهی هم او را به زیر افکندند و از شهر وجود خویش راندند. فیلی شد در تاریکی و از آن پس هر که شمعی داشت و یا حتی نداشت گفت آنچه گمان می برد از ماهیت مبهم کسی که در پی راز رفت و خود راز شد. به راستی چه کسی می‌تواند اسرار درونش را بجوید؟

و عارفی درباره‌ او چنین نوشت: «‏و شیطان موحدترین مخلوق بود که حتى به اذن خدا، به غیر خدا تعظیم نکرد.» ابن عربی

و این مسافر در درون همه ماست و ما هر روز به این سفر می رویم.

پایان

بخش اول را اینجا بخوانید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *