مگس قند پرست

مگس قند پرست

بخش اول؛

در سرش غوغا بود. شولایش را بر دوش افکند. انرژی مضاعفی در تمام تنش جاری شد. با قدرت پارو زد و به‌پیش ‌راند. یادش افتاد به روزی که قصد ورود به این وادی را کرد، با کتابی حجیم ، و یک بارانی ضخیم و نی‌لبکی چوبی.

مسافر بود و مثل همیشه می‌خواست فتح شهرهای تازه را با افتخار در کتابش بنویسد. نشست و قلم را روی کتابش سُر داد: « از یک شن‌زار به یک دروازه بلند رسیدم. اکنون در مجالی که دست داده، پشت دروازه و منتظر اجازه ورود، نشسته‌‌ام و مرور خاطره می‌کنم. یک سرگرمی مهیج برای خلاصی از بندِ تنگِ انتظار. تاکنون هزار شهر را دیده‌ و تعداد خانه‌، کارخانه‌، درخت‌، رود و آدم‌هایشان را ثبت کرده‌ام. چه حظّی بالاتر از اینکه تو بدانی یک شهر چند سار دارد و چند گنجشک. من از این دانایی به خود می‌بالم. شهری را به خاطر می‌آورم پُر از مزرعه گل‌کلم، ولی به خاطر جمعیت زیاد و صادرات محصول، سهم هر خانواده تنها یک گل کلم می‌شد که به نظرم تقسیم عادلانه‌ای نبود. از میان رودهایی که دیدم، آن رود پر آب خروشان که سه سد بر رویش زده بودند و مردم بالادست و پایین‌دست، همه راضی از روزی خود روزگار می‌گذراندند، برایم جالب توجه بود. هیجان‌انگیزترین کاری که در طول این سفرها کردم، جمع آوری ۲۵۷ملخِ آفتِ یک مزرعه بود. مردم شهر از من تشکر کردند و نی لبکی هدیه دادند ولی هیچ‌وقت ندانستم چطور از آن استفاده کنم و صرفاً به این دلیل که مرا به یاد خاطره خوشی می‌انداخت، نگهش داشتم.»

دروازه را برایش گشودند و وارد شهر شد.

«از ابتدا فهمیدم که وارد یک فضای نامأنوس شده‌ام. نه خانه‌ای در کار بود و نه آدمی… هوای شهر باران زده بود و پایم در گل  فرو می‌رفت. بدنم مورمور شد. بارانی را پوشیدم. خوف کردم. پس خواستم برگردم اما از دروازه خبری نبود. من بودم در یک صحرای وسیع و آفتابی که کم کم از لای ابرهای سیاه بیرون می‌آمد. هیچ کجا نشانی از هیچ جانداری دیده نمی‌شد. بی‌هدف به جانبی نامعلوم راه افتادم. تک درختی دیدم و به سویش روان شدم. حالا دیگر آفتاب، مستقیم می‌تابید و منِ سرگردان و خسته را کلافه‌تر می‌کرد. بارانی را پهن کردم روی زمین و زیر سایه درخت نشستم. از بی حوصلگی نی‌لبک را درآوردم و در آن دمیدم. نوای خوشی داد. این کار را بارها تکرار کردم و برای مدتی سرگرم شدم. نمی‌دانم چه وقت خوابم برد اما با صدای مویۀ یک خروس از خواب برخاستم. بارانی‌ام را باد برد و کتابم برگ برگ بر زمین صحرا پراکنده گشت و ذهنم از هر چه عدد، خالی شد. شفق برآمد و مرا در دستمال سرخی پیچید و در میانه بادیه رها کرد. در تابندگی هور، به خاموشی نشستم. قندی سپید با ابعاد بزرگ دیدم، افتاده بر زمین صحرا و مگسانی آهمند با انبانی مرکّب از حرف «کاف»، گِردَش می‌چرخیدند. «کال مغزِ کج اندیشِ کرگوشِ کوردل.» و به راستی انبانشان از تهی سرشار بود. کابوسی از عدم آمد و مرا در خود بلعید. روز تاریک شد. تاریکی را نفس کشیدم و آنگاه سِرّ ورود به دنیایی را در گوشم نجوا کرد. چشمانم تر شد، اشکم سیل، دستانم قایق. پس در سیاهیِ سرگشتگی، به سوی ضیاء تو راندم. ای جمع مبهم صفات، من در پی‌ات آمدم.»

پایان بخش اول

بخش دوم را اینجا بخوانید.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *