جولا

جولا

وقتی نامه به دستم رسید باران می بارید. صبر کردم تا بارش تمام شود. غروب شد. بالاپوش لاجوردی‌ام را پوشیدم و بیرون رفتم. چه لذتی بالاتر از خواندن نامه هم‌کجاوه‌ای آن هم در نور چراغ‌های بلندِ خیابان، پس از یک باران پاییزی. پاکت را باز کردم. سلسله موزون کلمات نامه‌ات مرا لا‌به‌لای هیاهوی مردم غفلت زده شهر، به رقص آورد. قطره قطره بارانِ شور می‌چکید از ابر چشمم.

و چنین نوشتی: “«انتظار و توقع داشتن مفهومی پر رنگ با ماهیتی رنگ پریده است » شاید میان این همه واژه جایی هم باشد برای سیلی زدن به قضاوت‌هایی که از سر قصه‌ها و تصورات بی‌پایه و اساس و موهوم شکل می‌گیرند و شکاف می‌اندازند میان چیزی که هست و به جای عمیق‌تر کردن هر چه بیشتر متلاطم می‌کنند همه چیز را. دغدغه می‌آفرینند بی‌خود و بی‌جهت و راه دل و چشم را می‌بندند. مجال نامه نوشتن نیست که تا آن روز شاید همین داستان‌سرایی‌ها رنگ سردی و رخوت بپاشد میان خنده‌هامان.

اگر هم‌کجاوه‌ات من هستم، فرصت بده از چراها و چگونه‌های زندگی خلاصی یابم و پای خودم را محکم روی زمین بگذارم تا پایه‌ای سست نباشم برای قدم برداشتن در این راه طولانی کنار تو. خدا می‌داند که هر بار حرف از رفتن می‌زنی چه آشوبی به دلم می‌اندازی.”

قصه نبافتم هم‌کجاوه‌ای، قصه نبافتم. چرا که قبل از نوشتن آن نامه برایت، وهم را، پیش پیش، به جرم قضاوت‌های بی اساس، به مسلخ کشانده و حد زده بودم تا مبادا گمان‌های جعلی ببافد و واژه‌هایم رنگ بی‌انصافی بگیرند. من همان بقچه متقال سفید را گشودم که تو به من داده و گفته بودی واژه کن دردهایت را و بپیچ در آن. قصه نبافتم، که من در آن کلمات، نهیب زدم به بخشی از وجود خودم که بر کرسی توقع و انتظار تکیه داده و حکم می‌راند. رهزن پندارهای موهوم سر گردنه شدم تنها برای نجات خنده‌هامان از چنگ کدورت‌های بی‌اساس. و حالا که نامه ات را می خوانم خوب می فهمم که هر دو در پی خلاصی از رسن‌های بی‌شمار پیچیده دور دست و پاهایمان هستیم. اکنون بیشتر می‌فهممت و می‌بینم که هر کدام جولا شدیم، نشسته در گوشۀ دنجِ خلوتِ خویش، و حریر می‌بافیم از کنف زندگی. خرسندم از هم‌کجاوه بودن با تو، که در این برزخ برهوت دنیا دلم به چون تویی خوش است و بس.

نامه قبل را « اینجا » بخوانید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *