یکی مثل بقیه

یکی مثل بقیه

حرف‌هایم را تا کردم و توی بقچه متقال سفید پیچیدم. می‌خواستم یکی یکی برایت بازشان کنم. آمدم خانه‌ات، نبودی. نشستم روی سکوی کنار در. حرف‌های تا شده را واژه کردم و چیدمشان روی سفرۀ سفید کاغذ و از لای در انداختم تو.

هم‌کجاوۀ عزیزم که همواره یک چراغ به دست داری و راه خودت و بقیه را روشن می‌کنی این نامه برای توست؛

من انتخاب کردم که در اندیشه‌ام باشی و قلبم در تسخیر تو باشد. پس به دغدغه‌هایت فکر می‌کنم و پیوسته ذکر تو در رگ‌هایم جاری است. سوگند به همان خدایی که ما را از هیچ آفرید لحظه‌ای نیست که برای برکات وجودت او را سپاس نگویم. من هرگز از این انتخاب پشیمان نیستم اما اکنون می‌دانم که می‌شود این انتخابی یک طرفه باشد و این مسئله هرگز خلاف انصاف و اخلاق نیست، جفایی در کار نیست چراکه تو وظیفه ای در قبال من نداری. تو آزادی تا مرا در هرکجای قلب و ذهنت که خواستی جای دهی. جایگاه رفیعت در هستیِ من مانند ستاره‌ای در شب دائماً می‌درخشد هرچند که اینک دریافته‌ام مقام من در تو، برتری نسبت به سایرین ندارد و لزوماً دغدغه‌هایم برایت مهم نیست. دل زجاجی‌ام در آن لحظه که با این واقعیت مواجه شد، یخ زد و حالا که می‌نویسم و به دمای معمولی رسیده، دیدم یک ترک ریز برداشته اما نه از فعل تو که این ترک، تنها حاصل پختگی پس از خامی است. انتظار و توقع داشتن مفهومی پر رنگ با ماهیتی رنگ پریده است که اینک من با آن آشناتر شدم. هم‌کجاوه‌ای؛ دلم روح بزرگ و رهایی از قید می‌خواهد. تو همیشه برایم عزیزترینی. این اتفاق دیدگاه مرا نسبت به تو تغییر نداد و همچنان حکمران بلامنازع قلبم هستی اما باعث شد تا یک قدم دیگر به مفهوم باشکوه تنهایی نزدیک شوم. مفهومی که مهمترین درس کارگاه زندگی است.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *