تنها وجود تو مرا مست می‌کند

تنها وجود تو مرا مست می‌کند

دیلاق و لاغر، با صورت استخوانی، موهای نازک فر خورده، شلوار راه راه آبی-خاکستری که بی شباهت به بیژامه نبود و یک کلاه مسخره! خودش بود. همان که ماه‌هاست به دنبالش می‌گشتم. کاملاً مناسب برای نقش فرهاد. نقشی که سه سال پیش، پیرنگ شخصیتش را نوشتم و متن آن را به پایان رساندم. یک فیلمنامه بی‌نقص، بعد از یک‌سال نشستن و نگاشتن در گوشه اتاقک، پشت میز خیاطی مادرم که بعد از رفتنش بی‌استفاده مانده بود. اتاقک را پدر برایم ساخت. می‌گفت آجرها را از صاحب ساختمان نوساز سرکوچه گرفته. گویا این‌ها اضافه آمده بودند. بعد از آن پدرم روزی هزار بار از شانس به دست آوردن آجر مجانی حرف می‌زد. زمانی که ساخت اتاقک تمام شد به من گفت: «این را ساختم تا اینجا بشه محل کارت. بنشین و به عشقت بپرداز. فارغ از قیل و قال و هیاهو.» من هم مسرور از کردۀ پدر، با طیب خاطر نشستم و با قلم و کاغذ، روز و شب مست شدم.

سر بلند کردم و دیدم پدر جلوی در ایستاده به تماشای من. تعارف کردم بیاید داخل. کاغذهای روی زمین را به کناری هل دادم تا جایی برای نشستن او باشد. آمد جلو، پیشانی‌ام را بوسید و گفت: «بیا یک سفر برویم.» [چند وقت بود از این فاصله او را ندیده بودم؟ چقدر چشمانش بی فروغ شده بود… و این چروک های لعنتی. پدر تو کی این قدر پیر شدی؟ مگر چند وقت است که من این بالا مشغول به نوشتن هستم؟] گفتم: «سفر، چه فکر خوبی! منم بهش نیاز داشتم. اتفاقاً کار نوشتن فیلمنامه هم تموم شده. میخوام بسازمش. کلی می‌فروشه. مطمئنم کارگردان خوبی هم خواهم شد. قراره بِبَرَمش…» حرفم را قطع کرد و گفت: «دلم یه سفر زیارتی می‌خواد. البته اگه موافق باشی. با قطار بریم. یه کوپه بگیریم برای هر دومون تا راحت پامون را دراز کنیم و لم بدیم روی صندلی‌هاش و از صدای قطار لذت ببریم. مشهد، شیراز، قم، دیگه کجا میشه رفت؟…»  [دیگر صدای پدر را نمی شنیدم فقط می‌دیدم که لب‌هایش تکان می‌خورد و هر ازگاهی چشمانش گرد می‌شود و بعد به حالت عادی باز می‌گردد. پدرم، تنها مشوق من برای نویسندگی، کسی که این اتاق را با دستان خودش ساخت و مرا با دعای خیر روانه آن کرد تا فقط بنویسم، حالا بی شوق و رغبت نسبت به اتمام نوشتن فیلمنامه، از رفتن به سفر حرف می‌زند. او خسته بود و خستگی یعنی یک چیزی بیاید راه نفست را بگیرد و مجرای هوایت تنگ شود. یعنی یک بار سنگین را بگذارند روی دوشت و بگویند باید این کوه را بالا بروی و بارت را بگذاری نوک قله. یعنی تمام مغزت پُر باشد از کاغذهای مچاله شده. و پدرم بی‌نهایت خسته بود. خسته از تنهایی و فاصله. این غفلت از حال او کی پدید آمد؟ مگر چند وقت است که من این بالا مشغول به نوشتن هستم؟] از جایش بلند شد و به سمت در رفت. به خود آمدم و پرسیدم: «آخرش چی شد؟ کجا بریم؟» گفت: «شیراز دیگه. گفتم که دلم واسه عطر بهار نارنج تنگ شده. نکنه خواب بودی؟ دو ساعته دارم برات چی میگم؟!» پرسیدم: «الان کجا می‌ری؟» گفت: «بلیط قربونت برم. می‌رم بلیط بگیرم. موافقی با شیراز. نه؟» [البته که موافقم با هرجا که حال تو را خوب کند. با صدای قطار، با لمِ روی صندلی، با عطر بهار نارنج، با یک زیارت دلچسب و با رها کردن فیلمنامه، درست زمانیکه به بار نشسته، با همه‌شان موافقم.] بلند شدم و او را محکم در بر گرفتم و در گوشش گفتم: «موافقم با یک دل سیر گریه برای رفع خستگی و یک آغوش تنگ برای تقلیل فاصله. از حالا تا آخر دنیا، تنها وجود تو مرا مست می‌کند.»

 

2 نظر در “تنها وجود تو مرا مست می‌کند

  1. عالی نوشتی الهام عزیز. قلمت همیشه نویسا دوست خوبم.

    • خوشحالم که دوست داشتی سهیلا جان. ممنونم از آرزوی خوبت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *