اتوبوس نوشت؛ چین‌های عمیق

اتوبوس نوشت؛ چین‌های عمیق

شلوغی و ازدحام جمعیت، تنها بخشی از یک میله زرد آهنی را برایم باقی گذاشته بود که با تلاش زیاد دستم را به آن رساندم. بعد از توقف در یک ایستگاه پر تردد، پیرزن افغانستانی سوار اتوبوس شد. راهش را از میان جمعیت پیدا کرد و خود را به میله رساند. راست قامت، با صورتی پهن و کشیده، گونه‌های برجسته با چند چروک عمودی زیر آن‌ها، چشمان ریز و دستانی با پوست زمخت که از همجواری طولانی مدت با آب و خاک، چین‌های عمیقی داشت. در این فاصله برایم روشن شد که هنوز مانده تا او را پیرزن بنامم. نگاهش یک جا بند نمی‌شد. از آدم‌ها می‌چرخید روی شیشه و از آنجا به کف اتوبوس. تا اینکه در نگاه یک زن میانسال قفل شد. شروع کرد با همان لهجه افغانی برایش بگوید که کمر درد داشته و آمده دکتر و حالا در پی داروست. دستش را بالا آورد و آب جمع شده دور لبانش را گرفت و ادامه ‌داد که چقدر طول کشیده تا از این دکتر نوبت بگیرد و حالا او توصیه کرده که کار نکند و مگر می‌شود که کار نکرد؟ زن میانسال لبانش را به هم فشرد، چشمانش را بست، دماغش را بالاگرفت و سر چرخاند. من از حرکت او ناراحت شدم و به زن افغانی چشم دوختم تا با درماندگی به دنبال یک گوش نگردد و دلش در میان این همه تن، تنها نماند. خیره ماندم تا مخاطب بعدی‌اش من باشم و بعد از این بی‌اعتنایی بی‌رحمانه، واژه‌هایش لا‌به‌لای شلوغی و ازدحام نریزند کف اتوبوس و سخن نیمه‌تمامش نماند در گلو. ولی واکنش او برایم جالب بود. همچنان به زن میانسال نگاه کرد و به حرف زدن ادامه داد و از سفارش‌های دکتر که به هیچ وجه با زندگی‌اش جور در نمی‌آمد ‌گفت. آنقدر گفت که سخنش به انتها رسید.  او هرگز عقب نشینی نکرد و سعی داشت به سبک خودش زن میانسال را با رفتارش مواجه کند. واکنشی برای فهماندن برابری انسان‌ها به فردی که رفتار تلخ نژادپرستانه داشت. اتوبوس در ایستگاه ایستاد و اکثر مسافران پیاده شدند. و من آرزو می‌کردم که ای کاش آن زن میانسال متوجه واکنش ژرف زن افغانی شده باشد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *