روزی که مسحور جادوی کارتون شدم

روزی که مسحور جادوی کارتون شدم

غروب یک روز پاییز همراه پدرم به دکه روزنامه فروشی رفتم. ۱۳ یا ۱۴ سالم بود. او مشغول مطالعه روزنامه‌ها و ورق زدن آن‌ها شد، من هم سرگرم خواندن جلد مجلات زرد. ناگهان بخشی از روزنامه ایران که به کارتونی درمورد شیخ بهایی اختصاص داشت، توجهم را جلب کرد. اولین بار بود که چنین کیفیت بصری را تجربه می‌کردم. مجذوب رنگ و خط و طنز آن گشتم. کارتون، مرا به داخل خود کشاند و من شیفته دنیای ساکت اما پر از سخنش شدم. در ذهنم ولوله‌ای بر پا شد و حجم به هم پیوسته‌ای از ایده‌ها برای بیرون آمدن صف کشیدند. لبخندِ رویِ صورت و برق چشمانم، پدر را مجاب کرد تا شماره‌های دیگر آن روزنامه‌ را به مدت یک ماه برایم بخرد. هر روز بیشتر از قبل مسحور جادوی کارتون‌ روزنامه می‌شدم و بارها به آن نگاه می‌کردم. در نهایت شخصیت‌ها را جداگانه می‌بریدم، با مضمونی متفاوت کنار هم می‌چسباندم و در بالون دیالوگ هر کاراکتر، ذهنیات خود را می‌نوشتم. پر از انگیزه بودم و در لذتِ ترسیم‌ها، آب‌تنی می‌کردم. دست به کار شدم و در مدرسه، با هر مناسبت گوشه تابلوی کلاس، کارتونی درخور می‌کشیدم. در خانه هم قلم از دستم نمی‌افتاد و مدام انتزاع می‌کردم. هرچند که بی نقص نبود، تکنیک نداشت و شاید بی‌مزه بود. محتملاً آن روزها هیچ کس متوجه میزان شیفتگی‌ام به کارتون نشد چرا که مبحث کارتون و نقاشی را یکسان می‌پنداشتیم. از این رو در هنرستان، نقاشی را دنبال کردم و کم کم جایگاه کارتون پشت تابلوهای بزرگی که با رنگ و روغن می‌کشیدم، گم شد. دوازده سال بعد، همان خرگوش سفیدِ ساعت به دست را دیدم و دنبالش دویدم. او مرا به دنیایی که به آن تعلق داشتم برد. چیزی که از پسِ غبار می‌دیدم همان انگیزه و برق چشمانم بود. به دنبال دستی بودم که ریسمان دنیای کارتونی‌ام را به او بدهم تا علاقه مدفون شده‌ام را ناجی باشد. در اینستاگرام برای استادی خلاق و کاربلد پیام گذاشتم و از شور و شعفم نسبت به این هنر گفتم و تقاضای کمک کردم تا شاید بتواند غبار این راه را بنشاند اما ایشان هیچگاه پاسخی نداد. ولی آن هستِ مطلق، آن تدبیر کننده امور، آن جاری در لحظه‌هایم که خوبْ مرا می‌داند، بعد از گذشت چند ماه، از مسیری که خود برایم مهیا کرده بود دنیایم را نجات داد و من شدم شاگرد همان استاد ؛ دقیقاً به موقع.

یک استاد بی‌پیرایه درست شبیه به کارهایش که زیر انبوهی از ریش، حجم وسیعی از لبخند داشت. حس نیکی از او دریافت کردم. او گفت هر ایده را بذری است و در پسِ آن درختی. آبیاری‌اش کن تا رشد و بسط پیدا کند. تا شاخه و برگ بگیرد و بار دهد. همان طور که بخشی از تو ایده می‌دهد و به درخت شاخه اضافه می‌کند، بخش دیگرت (گِلام) باید قیچی به دست بگیرد و اضافه‌ها را هرس کند. گلام غر نمی زند، آیه یأس هم نمی‌خواند، تنها محدودیت‌ها را به تو گوشزد می‌کند و شاخه‌های اضافی را می‌چیند تا در نهایت به یک شاخه تنومند و یک میوه آبدار برسی، یک ایده نهایی، مناسب و قابل اجرا. دانه را به من داد و گفت در زمین بکار.

 

یک نظر در “روزی که مسحور جادوی کارتون شدم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *