تار و پود افکار

تار و پود افکار

انگشت اشاره‌اش را به سمت من گرفت و تکان داد: «حواست باشه بی گدار به آب نزنی. نگی نگفتی. قبل از انجامش خوب فکر کن. همه جوانبش را بسنج. پس فردا پشیمون نشی که بعضی پشیمونیا جبرانش سخته.» این‌ها را گفت ولی نگفت دقیقاً کدام پشیمانی‌ها جبرانش سخت است. نگفت حد خوبْ فکر کردن کجاست. نگفت اگر حواسم نبود چه کنم. اگر تعریف خوب فکر کردن بین من و تو مشترک نباشد چه؟ اگر خطا کردم درحالیکه خوب فکر کرده بودم، قول می‌دهی نیایی و چماقِ سرکوب به دست نگیری و نکوبی توی سرم که «من بارها به تو گوشزد نکرده بودم قبل از انجام هر کار چشمانت را بازکن و خوب فکر کن.» اگر بگویم چشمانم را تا جایی که می‌شد باز کردم، آیا باورت می‌شود؟ هر چه باشد، آدمیزاد است با وجود تمام مواظبت‌ها گاهی گوشه‌ای از کارش لب پَر می‌شود، آن‌وقت با پشیمانی گریبان‌گیر شده چه کند؟ می‌دانم که نگران منی و در پی صلاح من. اما در عالم انسانی همیشه دو در دو چهار نمی‌شود. یک موضوع مشابه را هرگز یکسان نمی‌فهمیم، یک جور برداشت نمی‌کنیم، همانند نگاه نمی‌کنیم. این نشان از یکه بودن ما دارد. یگانگی ذاتی‌مان‌ فراتر از اثر انگشت و قرنیه چشم است. افعال همسان هم در وجود ما یک‌جور معنا نمی‌شوند. تعریف تو از معنای خوب، آفتابی با باد ملایم است. تعریف من اما بارانی با تجربۀ حس تر شدن. وصف تو از پشیمانی، پایانی تلخ و بی‌بازگشت است اما من می‌گویم پشیمانی یعنی آغازی سخت. به یاد دارم مادر برایمان دو شال بافت. زمستان‌ها می‌بست دور گردنمان و می‌گفت اگر سوز آمد آن ‌را محکم بپیچید تا هوای سرد در شما فرو نرود. حالا وقتی در گذر ایام، این کاموای با عشق تابیده شده، پوده گشته، یا به اصطلاح تو کاربردش را از دست داده و باید آن را تنها در جعبه خاطرات نگه داری و هر از گاهی به آن نگاه کنی، اما من هنوز هم در سردترین شب زمستان آن را برمی‌دارم و دور صورت و گردنم می‌پیچم. به خیابان می‌زنم تا از لابه‌لای تار و پود از هم گسسته‌اش بوی مادر را نفس بکشم. تا به مادر فکر کنم. مادری که می‌شد حائل روی سخت زندگی تا سوز آن در تنم فرو نرود. می‌بینی چقدر مفاهیم برای هر کس بار معنایی منحصربه‌فردی دارد. به نظرم بیا و دست از آموزش محاسبه‌گری بردار.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *