از بُعدی غریب، به تو که در کنار منی

از بُعدی غریب، به تو که در کنار منی

هم‌کجاوه عزیز سلام

این اولین نامه‌ایست که برایت می‌نویسم و پر از شعفم. شهره شدم در شهر به بی‌همتی. کودکان مرا سنگ می‌زنند و بزرگان، هو می‌کنند. چه خوب که تو هستی، تا دلم قرص باشد به راهی که می‌روم. و چقدر حرف‌هایت باعث می‌شود تا تشویش‌ها برایم مضحک شوند. جعبه ذهنت مانند کارگاه یک شیمی‌دان، پر است از ظرف‌های شیشه‌ای با نوشداروهایی متفاوت. تا به حال از آن آگاه بوده‌ای؟ تو با آن جعبه شعبده می‌کنی و هر بار مرهم زخم‌هایم می‌شوی. در خیل عظیم ددان بدسگال، بودن در کنار یک آدم امن، آسوده خاطرم می‌سازد. و منظور من لزوماً آدم‌ها نیستند که بیشتر از آدم‌ها، بداندیشی را در خیزاب‌های شوم فکری خویش دیدم. امروز رفتم سرِ بام و حال شوخ این روزهایم را ریختم توی تشت پر آب و مشت دادم تا بلکه پاک شود از هرچه چرک و آلودگیست. دلم نَفَس بی پریشانی می‌خواهد. دیدمت که آمده بودی روی بام تا ملافه و لباس‌هایت را از روی بند برداری. متوجه حضورم نشدی، من هم صدایت نکردم. نشستم و فقط نگاه کردم به دستان کوچکت که ملافه های عریض را از روی بند جمع می‌کرد و در سبد حصیری می‌ریخت و آوایی که سرداده بودی و پاهایی که با ریتم، عقب جلو می‌بردی. حالِ این روزهایت چطور است؟ نباشد که چون باری باشم برایت و تو چون کوهی عظیم مرا به دوش بکشی؟

۱۳۹۶/۰۹/۱۱

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *