دستگاهی که به‌وسیله آن از مسافت دور با هم صحبت می‌کنند…

دستگاهی که به‌وسیله آن از مسافت دور با هم صحبت می‌کنند…

تابستان داغی بود. از شدت گرما نشسته بودیم توی هال. درست در مقابل پنکه زرد رنگ جهیزیه مادرجون. آن‌ها از فرط بی‌حرفی به چرخش پنکه چشم دوخته بودند و به نوبت آه می‌کشیدند. پنکه‌ ای که پس از چند دور چرخش، گردنش می‌افتاد و به سمت زمین خم می‌شد. آن روز پنکه هم دچار روزمرگی کسالت باری بود. پدر از اداره آمد با یک لبخند پهن روی صورتش. انگار گوشه لبانش را به گوشهایش دوخته بودند. خنده‌اش جمع نمیشد. صدای سلامش در سکوت خانه پیچید. دستش را از پشت کت خاکستری رنگش بیرون آورد. یک جعبه شیری رنگ را مقابل من و مامان و مادرجون گذاشت.

-«دیدی بالاخره خریدمش!»

چشم از جعبه بر نمی‌داشتم. نفهمیدم مخاطب پدر کدامیک از ما بود. عکس تلفن را روی جعبه دیدم. از خوشحالی پرواز کردم و خودم را در آغوش فراخ بابا انداختم و صورت پر ریشش را  بوسه باران کردم.

مادرجون گفت: «این چیه؟» با هیجان فریاد زدم «تلفن.» گفت: «می‌دونم. به چه دردی می‌خوره؟» از بغل بابا پایین پریدم. کنار مادرجون دو زانو نشستم و گفتم: «مثلا وقتی بابا سرکاره می‌تونی گوشی را برداری و راحت باهاش صحبت کنی. یا از هر کس دور باشی و کاری باهاش داشته باشی… » آب دهانم از شدت هیجان خشک شده بود. مهلت نداد حرفم تمام شود. گفت: «می‌دونم، اما می‌گم می‌خوایم چیکار؟ ما که همۀ فامیل، نزدیک هم هستیم. کاری هم داشته باشیم تا خونه همدیگه یه دقیقه راهه. بابا هم که روزا میره سرکار ما چه کاری می‌تونیم باهاش داشته باشیم؟ من که خوشم نمیاد از این وسیله.»

و رویش را برگرداند. هیجان توی تنم ماسید و شور وشوقم خوابید. با خود فکر کردم تلفن که خیلی وسیله جذاب و موردنیازی است پس چرا برای مادرجون مقبولیتی ندارد؟ زمانی که آب خانه قطع می‌شد یا فشار کمی داشت و قرار بود برویم حمام بیرون، همیشه مامان یک سکه در زیپ کیفش می‌گذاشت تا از تلفن همگانی توی راه به خانواده اش زنگ بزند و احوالپرسی کند. یک تلفن آهنی که آن روزها به نظرم خیلی بلند بود و رویش شاید با کلید، شماره تلفنی را حک کرده بودند و عددهای صفحه شماره‌گیرش در سماجت فشار انگشت‌ آدمیان محو شده بود. نمی دانستم چگونه مادرم شماره‌ها راتشخیص می‌دهد و به عزیز تلفن می‌کند؟ صدای چلق افتادن سکه و برق چشمان مادرم هیچگاه از خاطرم نمی‌رود. من همواره مسحور انس جاری بین آن دو بودم. او بلند می‌گفت «الو – سلام» و یک بغل مهر و لبخند را تحویل مادرش می‌داد و بعد از آن صدای ناواضح قربان صدقه رفتن عزیز بود که از آن طرف گوشی شنیده می‌شد.

نگاهم سمت مامان چرخید که با تبسمی ساده و چشمانی خرسند از کردار پدرم، جعبه تلفن را باز می‌کرد. حرف های مادرجون از ذهنم پاک شد و دوباره شعف در رگ‌هایم دوید. پریدم و گوشی تلفن را برداشتم و هیجان زده گفتم: «هورااا بزنش به برق می‌خوام زنگ بزنم.»

بابا همانطور که داشت برایم تفاوت برق و تلفن را می‌گفت دوشاخه را به پریز زد. مامان در سکوتی دلپسند پلاستیک‌های حباب دار را تا می‌کرد و می‌گذاشت توی کشو تا زمانی که فکرش مشغول است به باغچه زل بزند و آن‌ها را بترکاند. دنیایم در این لحظه ایستاد و قاب شد.  لبخند رضایت مامان، نگاه فاتحانه پدرم در به دست آوردن دل او، شوق کودکانه من برای تجربه دنیایی تازه و مفهوم بی‌رنگ و زائد تلفن برای مادرجون که در رخسار بی‌تفاوتش پدیدار بود.

 

یک نظر در “دستگاهی که به‌وسیله آن از مسافت دور با هم صحبت می‌کنند…

  1. مثل همیشه مسحور قلم زیبایت شدم. در تمامی لحظات خواندن نوشته هایت، عمق وجودم سرشار از زندگی می شود و من شگفت زده می شوم از دایره ی لغاتِ بی کرانت.
    در همه ی مراحل زندگی ات،
    موفق باشی عزیز دل خواهر😙

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *