خالی از ابهام

خالی از ابهام

از اول تمایل چندانی به رابطه با او نداشتم. به واسطه، با یکدیگر آشنا شدیم و به واسطه، دوست ماندیم. روزی رسید که واسطه‌ها کنار رفتند. من ماندم و او…  حالا ما «بی‌واسطه» کنار هم بودیم.

آن روزها پشت واسطه‌ها پنهان می‌شدم تا از او دور بمانم. در پاسخ به پرسش‌ها، سکوت می‌کردم تا واسطه‌ها جواب بدهند. می‌رفتم و رفتنم سؤال برانگیز نبود چون همیشه واسطه‌ای بود که جای خالی مرا پُر کند. با خیال راحت، مرزهای ارتباط با او را همچنان مبهم و در مه غلیظ می‌چیدم و هرگز پیش بینی نمی‌کردم روزی برسد که تن به بودنِ بی‌واسطه با او بدهم. اما حادث شد. بخارات مغزم آغشته به واژه ابهام بود و من، فرومانده از تحلیل آنچه اتفاق می‌افتاد، خویش را در محبسی هایل می‌دیدم که به ستم روزگار، راه رهایی نداشت. همچنان که زمان می‌گذشت راه‌های مختلف را برای فرار امتحان می‌کردم. تقلای بیهوده، تلاش مذبوحانه و امیدی نافرجام. در این اثنا، ظاهر را خوب حفظ کردم. شادمانه برای بی‌واسطگی‌مان جشن می‌گرفتم، در حالیکه از درون می‌سوختم. دنیایم را با او شریک می‌شدم، درحالیکه چنگ در آسمان می‌افکندم و از درون جام سکوت، تظاهر، دروغ و ترس را می‌نوشیدم. آنقدر نوشیدم که شدم یک وابسته و محتاج پر از حس گناه. یک نسیان زدۀ گُم در ابهام. رابطه در من تنید و به من آمیخت و با تمام بدقوارگی‌اش شکل گرفت و رشد کرد. مبهم بودم و در این ابهام غرقه گشتم و فراموش کردم میزان وازدگی‌ام را و باورم شد تظاهراتم را. و خوب می‌دانم او هم در برابر رفتار گنگ و متعارض من مستأصل بود. دیگر معنی فصل را در نمی‌یافتم و فقط وصلی بدیهی را به دوش می‌کشیدم.

کامم تلخ است از این رابطه. کافیست فقط به نامش فکر کنم تا تمام تنم رعشه بگیرد و دستانم یخ کنند و پیشانی‌ام پر چین شود. این حجم وسیع وحشت از کجا می‌آید؟ نقطه‌ای سفید در گوشه ذهنم، دست تنها و پر امید، مشغول گشودن گره‌هاست. زمان می‌گذرد و ثانیه هایم تبدیل به تجربه می‌شوند. گره‌ها یکی پس از دیگر گشوده می‌شوند؛ «شفاف باش و از ورطه آسیب زننده ابهام پا پس بکش. جدایی دردناک است اما نه به اندازه در ابهام ماندن. قرار است رابطه ها جای امنیت و استراحت باشند.»

در همین زمینه بخوانید:

رابطه های بد کوک

حد معقول

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *