پناه امن

پناه امن

روی نیمکت آهنی یخ کرده از سوز پاییز نشست. درست روبروی خورشید. مردمک‌هایش تنگ شد. دلش تنگ‌تر. ذهنش داشت طعم گس بی‌پناهی را می‌چشید. بی‌جان‌تر از همیشه، زیر آفتاب بی‌رمق پاییزی، رد نور را بر تن بی‌تابش دنبال می‌کرد. به نیمکت تکیه داد. سرمای بی‌انتهای جاری در اندامِ آهنی نیمکت، به استخوان‌های کمرش نفوذ کرد.‌ تمام تنش لرزید. سرش را به عقب کشید و واژگونه به دنیای پشت سرش نگاه انداخت. نور نارنجی رنگ خورشید، پاشیده بر دیوار ساختمان، آسمان آبی بی ابر و درختانی که از سطوت پاییز خشکشان زده بود، قاب نگاهش را پرکرد.

از وجود یک شکاف در درون خود آگاه شده بود. این اولین بار نبود که حفره‌های تاریک وجودش او را درمانده و پریشان می‌کردند و هر بار ارمغان گذر از هر مَغاک، فهمی عمیق بود که برایش باقی می‌ماند . فهمی بزرگ از پذیرش آنچه نمی‌توانست تغییر دهد. ادراکی تنومند نسبت به آدم‌ها، شرایط، فضا و زمان. و اینک هنگام دریافت آن بود که بداند پناه بردن به انسان‌ها هیچ‌گاه چاره‌ساز نبوده و چه بسا دردآور است. هر فرد باید پناه خودش باشد. بار سنگین اندوه که بر قلب هر انسان سنگینی می‌کند را به جز بخشی در درونت که حامی و نگهدارنده توست، هیچ کس را تاب تحمل نیست. آن بخش را باید بیدار کرد، پر و بال داد و در مواقع اندوه‌بار به آن پناه برد. آنجاست که یک مأمن واقعی تجربه می‌شود. جایی پر از امنیت و آرامش و خالی از خستگی و آه سرد.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *