وصف سنگ

وصف سنگ

سنگی را درون آب انداخت. آب سلسله دار شد. چین اول، کوچکترین دایره را ساخت. به مراتب دایره‌ها بزرگ و بزرگتر شدند.

سنگ‌ها مخلوقات عجیبی هستند. همۀ رودخانه‌های دنیا بر بستر سنگ‌فرش خود جریان دارند. آن‌ها رودخانه ها را پربار می‌کنند. از ذهن من هم یک رودخانه بر بستری از سنگ می‌گذرد. سنگ‌هایی که برای به یادآوردن آدم‌های زندگی‌ام نگاه داشته‌ام. توصیف من از آدم‌ها همیشه با بقیه فرق داشت. یک تفاوت بزرگ. آن‌ها چین اول را به ذهن می‌سپارند اما من چین آخِر را. تعریف دیگران در قالب‌های مشخص و همه فهم بیان می‌شود. این مَشی آن‌هاست و انتظار دارند همه اینگونه باشند. در حالیکه این چین، اولین و کوچکترین دایره است. دیگران می‌گویند «همان که قدش بلند است و چاق، همان که چهره زیبایی دارد.» و من می‌گویم: «همان که موهای نرم و طلایی رنگش مثل یک گندم‌زار است. وقتی از کارش تعریف می‌کنم چشمانش برق می‌زند و گوشهایش سوت بلندی می‌کشند، آن قدر بلند که من هم صدایش را می‌شنوم. همان که انگشت‌های پایش شبیه مکعب‌هایی است که کنار هم ردیف شدند و فرم انگشتان کشیده دستانش مرا به یاد نقاشی‌های رافائل می‌اندازد.» البته این نوع نگاه، مقبول همه نیست و می‌پندارند که به نوعی اطوار هنری – ادبی، اغراق آمیز و غیر واقعی است. چنانچه من همیشه برای این توصیف‌هایم مسخره شدم و از بیان آن‌ها ترسیدم. اما حالا با وسعت جهانبینی‌، دریافتم که من هم می‌توانم به دیدگاهی که زلال است و از عمق جانم می‌جوشد، افتخار کنم، بیانش کنم و از نوع نگاهم لذت ببرم؛ حتی اگر مورد نکوهش دیگران باشد. یادم می‌آید روزی  یکی از دوستان که خیلی وقت بود از او بی‌خبر بودم تلفن کرد. خیلی خوشحال و گرم گفتگو در جواب درخواست او که قرار ملاقاتی بگذاریم گفتم: «البته. چقدر خوب. اتفاقاً من قیافه‌ات را خوب به یاد ندارم.» خاطرم هست که خیلی دلخور شد و من از آن لحظه تا انتهای مکالمه مجابش می‌کردم که فقط ظاهر کلی‌اش را از یاد برده‌ام. اما خوب می‌دانم بهت همیشگی‌ام را در برابر موهای فرِ خرمایی رنگش و ابروانی که مرا یاد قله دنا (همان زادگاهش) می‌انداخت و چشمان همیشه آبدار با آن تیله سبز رنگ و مرموز غلتان در آن، که چقدر درونم را ملتهب می‌کرد. تنها وسعت او مانع می‌شد تا نتوانم همه اجزای صورتش را کنار هم به خاطر بسپارم. شاید برای به یاد آوردن چهره کسانی که دوستشان دارم مجبور شوم به عکس‌هایشان رجوع کنم یا قرار ملاقاتی با آنها بگذارم اما جزییات وجودشان را هرگز از یاد نخواهم برد.

و اینک سنگ جلایافته یکی از بهترین و نزدیکترین دوستانم  را از کف رودخانه ذهنم برداشتم. نگاهش می‌کنم و او را چنین وصف می‌کنم:

همان که ذهنش به وسعت یک دشت است و در این فراخ سبز، وقتی باد بیاید، بادبادک می‌سازد. باران که می‌بارد صورتش را جلوی بارش می‌گیرد تا خیس آب شود. آفتاب که می‌شود یک چرت دلچسب می‌زند و برف که می‌بارد فقط بغض می‌کند. او در این دشتِ بی‌نهایتِ خودساخته‌اش، می‌دود و زلف بر باد می‌دهد و دلبری می‌کند. سرمه می‌کشد و تابلوی دشتش را قاب می‌کند درون چشمانش. قابی با انحنا و اوج و فرودی دلپذیر. گاهی می‌آید پیِ من تا باهم برویم و روی چمن‌های خیس ذهنش بخوابیم و رنگین کمان را تماشا کنیم. و من چه مشعوف می‌شوم از در کنار او بودن و چقدر می‌آموزم زنده بودن و زندگی کردن را. من برای همیشه او را اینگونه به یاد خواهم داشت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *