بر فراز آسمانِ روز

بر فراز آسمانِ روز

تا حالا رفته‌ای جایی که بتوان وسعت آسمانِ روز را درک کرد؟ به رنگ آبی آسمان دقت کرده‌ای؟ اصلاً روزها به آسمان نگاه می‌اندازی یا فقط شب‌ها، آن ‌هم برای ستاره‌هایش؟ آسمانِ روز دلبری را خوب می‌داند. دیده‌ای گاهی اوقات، رواندازی از ابر نازک، رویش می‌کِشد و خواب قیلوله می‌رود؟ من اما آسمان بی ابر را ترجیح می‌دهم. آن‌قدر نگاهش می‌کنم تا در عمق آبی رنگش آزاد شوم. دریغا که اینک، در اتاق آهنیِ تنگ و بی‌هوا، با دو در در پیش‌رو، سرگیجه گرفته‌ام و در شکّی مبهم و دودی رنگ، مُذبذبم. دیگر آسمان را نمی‌بینم و پرواز را هم. تنگ گرفتن در هر زمینه، مرا را مضمحل می‌کند. حالا، او آمده و به رفتارهایم نخ گره زده است و نخ‌ها را بسته به سنگ و سنگ را انداخته پشت کوه. می‌خواهم بِرَهم، نمی‌گذارد. من آسمانم، در اتاق تنگ نمی‌گنجم.

چشمانم را می‌بندم. تنها تو به یادم می‌آیی و درِ سوم گشوده می‌شود؛ «مشورت با تو».  اگر راهِ رهایی از بند تردید این است، استخاره می‌کنم.

و گفتی استخاره یعنی تسلیم. یعنی اگر بگویم آری یا خیر تو باید بگویی چشم.

و گفتم ته دلم گل آلود است لیکن می‌گویم چشم تا وادار به تجربۀ موهبت زلال بودن شوم.

و گفتی این شیوۀ مرغکان تازه پروازآموخته است که ابتدا باید در ارتفاع پست بپرند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *