فردیت

آراس چشمانش را بست و دستش را درون واژه‌­ها چرخاند. ابروانش در هم پیچید. چشم باز کرد و گفت: «از خود بیگانگی». نگاهش را به زمین دوخت و با بیانی نیم‌خورده گفت: «چرا باید چیزی را نشان بدهم که نیستم؟» _او هیچ‌گاه در جایگاه خودش نبود. مدام صورتک می‌گذاشت و در نقش‌های مختلفی می‌رفت. درحالیکه با وجودش قطع ارتباط کرده بود، سعی داشت مانند»»» ادامه فردیت

اندکی بنشین، که باران بگذرد…

نوشتن، عمل خوشایندی است که بزرگان به آن توصیه کرده­‌اند. گفته‌اند که، راه گشاست و این را سالهاست که با تمام وجود درک کرده­‌ام. وقتی دنیای ذهنی­‌ات را روی کاغذ می­‌آوری، مثل وقتی است که خوابت تعبیر شود… برون فکنی‌­ای ناب، که در قالب کلمه ریخته می­‌شود. کم کم شکل می­‌گیری و هویت مستتر تو آشکار می­‌شود. به چشم خود بزرگ شدنت را می­بینی.»»» ادامه اندکی بنشین، که باران بگذرد…