چسبناک

چسبناک

دوباره درد عجیبی در تنم پیچ می‌خورد. من از یک آدم توی زندگی‌ام می‌ترسم. از سایه‌ سنگینش، از نگاهش، از روحش. در و دیوار تنم پر شده از برچسب‌هایی که نشان از او دارند. برچسب‌هایی که سفت چسبیده‌اند و جدا نمی‌شوند. من از این آدم می‌ترسم. وقتی به آمدنش فکر می‌کنم، انگار کسی قلبم را چنگ می‌کشد و  مغزم را از هم می‌پاشد. یک تکه گوشت بی عقل و احساس می‌شوم که افتاده گوشۀ پَستوی تاریک و از درد، زمین را گاز می‌گیرد. فقط برای اینکه از او دور باشم راه کج می‌کنم یا حواسم را به اطراف پرت می‌کنم اما نمی‌شود. به هر طرف سر ‌می‌چرخانم او همیشه هست. بیچاره آن آدم که از او برای خود هیولا ساختم. بیچاره من که زیر فشار این حجم از ترس مچاله می‌شوم. روحم را به جرم هیولا پنداشتن یک انسان، تنبیه می‌کنم، از آتشی که هیزم‌آورش باشد می‌ترسانم، به طردشدگی از سایر جمع‌های انسانی تهدیدش می‌کنم، خوفِ زوال را به جانش می‌اندازم اما… هنوز همان درد عجیب در تنم پیچ می‌خورد.

2 نظر در “چسبناک

  1. درباره نوشته‌هایت نمی‌توانم حرف بزنم فقط می‌توانم بگویم حس می‌کنم‌شان و دوستشان دارم.
    تو خوب بر کلمات مسلط هستی و آن‌چنان ماهرانه و هنرمندانه در نوشته‌هایت جای می‌گیرند که من میتوانم حس کنم احساست را یا لااقل این گونه فکر کنم.
    مشتاق خواندنت هستم همیشه الهامِ عزیزم.

    • اشتیاقت مرا دلگرم کرد و انگیزه‌ام را برای نوشتن صدچندان. بسیار ممنونم از تو پریسای عزیز. امیدوارم آشنایی کوتاه مدت ما تبدیل به دوستی عمیقی شود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *