تصمیم

تصمیم

ابتدای راه بود. تازه داشت جاده زندگی‌اش را هموار می‌کرد و حالا باید تصمیم سختی می‌گرفت. روانش آشفته شده بود و حرف‌های متناقض می‌زد. از جا بلند شد و گفت: «من وابسته به او هستم. ارتباط بین ما ریشه دار است پس باید در این مسیر کمک رسان یکدیگر باشیم. نمی‌شود که به همین راحتی از هم فاصله بگیریم.» دست به سینه نشست روی صندلی و سرش را به سمت پنجره چرخاند. نوری که از پنجره می‌تابید، افتاد درون نی‌نی چشمانش. چشمان مستأصلی که دو دو می‌زد. می‌خواست چیزی بگوید و دنبال واژه می‌گشت. گره از پیشانی باز کرد و رو به من آهسته گفت: «ببین، من نمی‌خواهم به کسی وابسته باشم‌ و نمی‌خواهم کسی به من آویزان باشد. اگر هم تاکنون این‌گونه بودم، دیگر بس است. فقط ترسِ من از رها کردن او، این است که مبادا جای بهتری برود و برای خودش موفقیتی دست و پا کند، و من در همین منجلابی که هستم غوطه بخورم. اگر او نزدیک من باشد حداقل می‌توانم کنترلش کنم، نباشد که از من جلو بزند!!» مکث کرد و انگار در همان حالت خشک شد. مبهوتِ افکارِ عریانش گشت. برایش لیوان آبی آوردم و او آن را نوشید، اما همچنان حیران بود. آهی کشید و ادامه داد: «گمان می‌کنم اگر در درون ذهنم رهایش کنم، برای خودم هم بهتر باشد. در دنیای بیرون هم، اگر خواست بماند، اگر نخواست، برود. فکر کنم نجات دادن خودم، به صرفه‌تر از کنترل کردن او باشد. اسارت هیچ نوعش مطلوبیت ندارد. احساس می‌کنم هر چه بیشتر به او می‌اندیشم حکم اسارتم طولانی‌تر می‌شود، پس زندگی را بدون او سامان می‌دهم.» بعد نرم نرم به سمت در خروج گام برداشت. پنداشتم به یک ثبات نسبی رسیده است، درحالی‌که هنوز راه درازی را در پیش داشت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *