تا بی‌نهایت

تا بی‌نهایت

 

در اتاقک نمایش فیلم راه می‌روم و نگاتیوهای پاره و خاک خورده را از روی زمین جمع می‌کنم. به یاد می‌آورم روزهایی را که فیلم جدید می‌رسید و مردم از کوچک و بزرگ، بی‌قرار و هیجان زده، برای تهیه بلیط صف می‌کشیدند. تو هم در میان آن‌ها بودی… و من در باجه بلیط فروشی، هر بار، پشت کاغذ بلیط، به نشانه اینکه تا ابد، یاور هم بمانیم، برایت یک علامت بی‌نهایت می‌کشیدم. تو لبخند می‌زدی و دلم را می‌بردی. تماشای فیلم از هر کار دیگری در دنیا برایت لذت بخش‌تر بود. هر فیلم‌ را چندبار می‌دیدی. می‌نشستی روی صندلی شماره ۱۷ از ردیف سوم. کلاه از سر برمی‌داشتی و از ابتدا تا انتهای فیلم، به پرده زل می‌زدی. من همیشه از گوشه پنجره اتاقک نمایش فیلم، تو را نگاه می‌کردم و سرمست می‌شدم. اما وقتی آن روزهای تلخ رسید و فعل جدایی را صرف کردی، من نتوانستم تو را از رفتن منصرف کنم و حالا دلم برای لبخند دلبرانه‌ات تنگ شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *