چای و نان گرم

چای و نان گرم

پیرمرد ابتدای صف ایستاده بود. از همه بلند‌ قدتر، چهارشانه با موهایی به سفیدی برف، پوستی سبزه، صورتی کشیده و لاغر. شانه چپش بالاتر از شانه راستش بود و سینه فراخی داشت. لباس نیلی روشنی به تن کرده بود. با دستان بلند و کشیده‌اش نان‌ها را یکی یکی از روی پیشخوان نانوایی جمع می‌کرد و درون پلاستیک می‌گذاشت. پلاستیک نان ها را روی دست چپش انداخت، رفت و نگاه مرا هم به دنبال خود کشاند. قدم‌های بلند برمی‌داشت و دست راستش را با ریتمی خاص در کنار بدن خود حرکت می‌داد. از کوچه اول گذشت تا رسید به یک خانه. بی‌درنگ کلید انداخت، رفت داخل و در را بست. خانه‌ای قدر یک غربیل با درِ کوچک سفید رنگ و دیوار‌های کوتاه‌تر از حد معمولِ خانه‌های شهری که سوسوی یک مهتابی روشن، به گمانم در وسط حال، از بالای آن دیده می‌شد. خانه‌ای صمیمی و دنج، که از دیوارهایش گُل و برگ می‌ریخت. شاید حالا پیرمرد رسیده باشد به وسط حال. زیر مهتابی روشن. همان جایی که احتمالاً پیرزنی کنار سماور نشسته و چایِ دم کرده‌اش را توی استکان می‌ریزد. هر دو سر سفره می‌نشینند تا این دمِ غروبی با هم، عصرانه، نان و پنیر و ریحان بخورند و چای بنوشند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *