آرزوهای بزرگ

آرزوهای بزرگ

چند روز می‌شد که از آراس بی‌خبر بودم، تا اینکه نامه‌ای از او به دستم رسید. نوشته بود: «در زندگی واقعی جسور نیستم اما می‌خواهم در نوشته‌هایم جسور باشم. احساس سرخوردگی می‌کنم. تا دنیا دنیاست در باتلاق مقایسه در حال تقلا بودم. سیاهی و تباهی ارمغان این تقلای بیهوده است. در نهایت غمگین‌تر از همیشه به آغوش بازِ زندگی برگشته‌ام. زندگی جوری نگاهم می‌کند، انگار که خیلی پذیرایی درجه یکی از من داشته!

می‌دانی همیشه تَه بودن، درحالیکه از کمال‌گرایی مفرط رنج می‌بری یعنی چه؟ اینکه تمام وجودت تلاش شود اما مراد حاصل نشود یعنی چه؟ سر تا پایت لجن مالِ غم نداشته‌هایت باشد و هر لحظه در حسرت کامیابی بسوزی یعنی چه؟ وقتی دهه‌های خاکستری رنگ زندگی‌ات، سردتر از یخ باشند یعنی چه؟

مثل آدامسی چسبیده، زیر دسته صندلی هستی، که رویش نوشته لطفاً دسته را برنگردانید. آدمیزاد یا هست یا نیست. یا استعداد دارد یا ندارد. یا راه می‌یابد یا گمراه می‌شود. نمی دانم این معلق بودن میان حالات مختلف چه صیغه‌ای است که به جان من افتاده… من که دیگر از خود دست شستم. اَنگ‌هایی که در کودکی می‌شنیدم و در نوجوانی سعی داشتم خلافش را ثابت کنم، اکنون و در جوانی، فهمیده‌ام که برچسب نبود، خودِ حقیقت بود. بی‌عرضه، بی‌دست و پا، ترسو، دل‌مُرده، مظلوم، کمرو، کم‌حرف و… . محکومم کردند در دادگاه عدل انسانی به فنای زودرس. قبل از اینکه بتوانم خودم را به تجربه دریابم، مرا به مسیر باتلاقی مقایسه رهنمون شدند. این را نمی‌خواستم و سعی داشتم راه کج کنم. با تمام وجود تلاش بسیار کردم و جاده‌های تازه را یکی پس از دیگری امتحان کردم. اما نشد. بله من نتوانستم. بلند فریاد می‌زنم این فعل را… “نتوانستم”. همیشه از طفولیت تا مرگ، ما را از زهر این واژه ترسانده‌اند. امشب این زهر را می‌نوشم. فریاد می‌زنم “کم آوردم”. بی استعداد نیستم اما چون در مسیر درست هدایت نشد، خام ماند. همه وجودم آرزوهای بزرگی است که محقق نشد. آرزوهایی که کم کم باد آن‌ها را با خود می‌برد. سعی کردم راهم را به سمت پیشرفت روحم بچرخانم. کوشش کردم از بندهای پیچیده دور دست و پایم برَهَم. نمی دانم چرا نشد. اینک تنها می دانم که به دیوار خورده‌ام. من نادانم و در چاه بی انتها و تاریک غفلت، از پا آویزانم. هم اویی که تا امشب در برابرش سر به خاک ساییدم و مولایم است، خوب می داند که تمام وجودم را خرج کردم. نشد… گاهی می شود،گاهی هم نمی شود. مال من نشد. وقتی هیچ‌گاه داشته‌هایت ارزشمند نباشند می‌خواهی از خودت هجرت کنی. نه خودت و نه هیچ‌کس، وجودت را محترم نشمرده و همیشه بهترین، کار درست‌ترین و مورد تأییدترین آدم‌ها همه هستند، غیر از تو. من از حسادت حرف نمی زنم. بزرگ شدن آدم‌ها و پیروزی‌شان در نبردهای زندگی، برایم دلچسب است. از ته قلب برایشان شاد می‌شوم. مسیر تک تک راهیاب‌ها را گلباران و خاک قدم‌شان را توتیای چشم می‌کنم و تا جایی که بتوانم همراهی‌شان خواهم کرد. اما اینجا سخن از ارزش “من” است. از خودِ خودِ من. و تنها همین.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *