قصر آرزوها

قصر آرزوها


راننده تاکسی صدایش را در گلو انداخت و فریاد زنان در پی یافتن مسافر بود. مسافرش شدم و او با اشاره دست، پراید سفید قراضه‌ای را نشانم داد. نشستم روی صندلی‌ای که حکایت از جِرمِ دوران داشت. سقف ماشین کوتاه‌تر از حد معمول بود و یا شاید کف ماشین زیادی به سطح زمین نزدیک! ماشینی که به نظر چندان سالم هم نبود، اما هنوز روکش پلاستیکی آفتابگیرهایش را با خود داشت. پلاستیک‌هایی که روزی نشان از نو بودن ماشین داشتند، حالا از فرط ماندگی، دوده گرفته و سیاه بودند. راننده سوار شد و حرکت کرد. پنجره‌ باز بود و هوای خنک پاییز در فضا جاری شد. آهنگ قصر آرزوها محیط را پر کرد. راننده با او زمزمه می‌کرد و گه‌گاه صدایش لابه‌لای بوق ماشین‌ها گم می‌شد. ترافیک به اوج خود رسید. در داخل ماشین، مسافر کناری من، با دستش ضرب گرفته بود و خواننده از عشق می‌خواند و از شادی ساختن قصر آرزوهایش مشعوف بود، که ناگهان در تحیر عمیقی از تعارضات فرو رفتم. پسرکی زباله‌گرد، با شانه‌ای که زیر سنگینی گونی صورتی رنگ زباله خمیده شده بود، می‌خواست عرض خیابان را طی کند. همینطور که از بین ماشین‌ها می‌گذشت، یک راه برای عبور باز شد و هرکس سعی داشت از آن مفر بگذرد تا زودتر از این تنگنای پردود و طاقت فرسای ترافیک بِرَهَد. صدای بوق‌های پی‌در‌پی پسرک را گیج کرد. سراسیمه بین ماشین‌ها می‌رفت و همچنان که سعی می‌کرد بار زباله از دست نرود، با شماتت راننده ها مواجه می شد که چرا زودتر رد نمی شود؟ خیلی کند حرکت می‌کند و راهشان را سد کرده است. چشمان حیران او، در نور خیره ماشین‌ها، می‌درخشید. قصر آرزوهای کودکی با صورت معصوم، که از سیاهی شب هم تاریکتر بود، داشت زیر زباله ها دفن می‌شد. زباله‌های کثیف، روی روح وارسته و بی‌آلایش کودک سنگینی می‌کرد. شب تاریک حجابی بود بر رنج‌های عمیق او، و دلیل خوبی برای خود را به ندیدن زدن آدم‌هایی که می‌توانند به آسانی شادی هدیه دهند اما نمی‌دهند. کودک رفت. نگاه من به سمت راننده چرخید و قصر آرزوهایش، و آفتابگیرهای ماشینی که در آرزوی خلاصی از اسارت همیشگی پلاستیک‌ها بودند. اندیشیدم به قصر آرزوهای سایر مسافران، به دنیایی که هر یک از ما را احاطه کرده و به قصر آرزوهای خودم. واقعاً چقدر این قصرها بر پایه آرزوهای دست یافتنی بنا شده؟ و چقدر آدم‌ها می‌توانند آرزوهای یکدیگر را دست یافتنی کنند؟
ترافیک باز شد. حالا فقط نور چراغ ماشین‌هایی که در فواصل نزدیک از هم تردد می‌کردند، شب را روشن کرده بود. ماشین‌هایی پر از آدم‌های بی‌تفاوت. و صدای آهنگی که خاموش شد.

پانوشت:عکس کودک را خودم کشیده ام.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *