رنج

رنج

به اتاق مربوطه راهنماییش کردند و از او خواستند روی تخت بخوابد و آرام باشد. بعد، با هیولای آهنیِ پر از اشعه تنهایش گذاشتند.

لاق لاق لاق لاق… صدای دستگاه “ام آر آی” بود که در سکوت کلینیک می‌پیچید. نشسته بودم روی صندلی انتظار. چشم به در داشتم که بیاید بیرون. ای کاش قبل از اینکه با این غول آهنی روبه‌رو شود، او را تنگ در آغوش ‌گرفته‌ بودم و دهانم را نزدیک گوشش برده و می‌گفتم خدا به همراهت. حالا، پشت آن در، او در چه کیفیتی بود؟ وقتی در آن بیست دقیقه، جسمش به تحمل سکون و بی‌حرکتی ناگزیر بود، ذهن ناآرام و تیزپایش به کدام سو می‌دوید؟

درحالیکه به رهایی او از این رنج می‌اندیشیدم، یک خانواده وارد کلینیک شدند.

کمر درد، امان زن را بریده بود. مرد با استرس از خانم منشی، تسریع در پذیرش را می‌طلبید. دخترک، چون پروانه دور مادرش می‌تابید، وسایلش را حمل می کرد و چشمان نگرانش را به چشمان خسته از دردِ مادر می‌دوخت. دخترها بوی بهشت می‌دهند. شک ‌ندارم خدا عاشق بود، وقتی آن‌ها را می‌آفرید.

به راستی که زندگی معنایی دردناک می‌یابد وقتی سلامتی، تَنَت را ترک می‌کند. روزها، تلخ و محنت بار می‌گذرند و انسان را می‌فرسایند. اما درد، غفلت زُدا است. در طول زمانیکه جسمت درد می‌کِشد، روحت از چرک و دوده‌ پاک می‌شود. تو گویی درد، یک منزلگاه است. لازم است برای سلوک، کمی آنجا بمانی. درد هم حرمت دارد، هرچند که صورتت را آویزان و تَنَت را رنجور و چشمت را خون می‌کند. روزهای دردناک تمام شدنی است‌، ولی عظمت روح ماندنی.

یک نظر در “رنج

  1. دردها هر چقدر هم که سبک باشند یا گران، سمج باشند یا گذرا، موذی باشند یا مهربان ملجاء و پناه می‌خواهند، سکون و اطمینان می‌خواهند، برای سلوک روزنۀ امیدی می‌خواهند و چه مایۀ تسکینی بهتر از رفیقی همراه؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *