فردیت

فردیت

آراس چشمانش را بست و دستش را درون واژه‌­ها چرخاند. ابروانش در هم پیچید. چشم باز کرد و گفت: «از خود بیگانگی». نگاهش را به زمین دوخت و با بیانی نیم‌خورده گفت: «چرا باید چیزی را نشان بدهم که نیستم؟»

_او هیچ‌گاه در جایگاه خودش نبود. مدام صورتک می‌گذاشت و در نقش‌های مختلفی می‌رفت. درحالیکه با وجودش قطع ارتباط کرده بود، سعی داشت مانند کسانی رفتار کند که در دل جامعه پذیرفته شده‌اند. افتاده بود توی جاده‌ی بی انتهای همرنگی… هستی‌اش را می‌ریخت در قالب رفتارهایی که از آدم­های مختلف فهمیده بود. در آن ­قالب‌­ها زجر می‌کشید و فردیتش جان می‌کَند، اما ادامه می‌داد. روزی رسید که از این تلاش مذبوحانه به تنگ آمد و به پَستوی تنهاییش خزید. در تاریکی نشست و به باریکه نور، که از لای درِ ذهنش عبور می‌کرد، زُل زد.

*هر جا که هویتی متزلزل وجود دارد، ممکن است طرد تمایزها و توجه به مشابهت‌ها ارزش شود. آن‌قدر همرنگ بودن قیمت پیدا می‌کند که شخص تنها برای بقایش در جامعه، فردیت خویش را به مسلخ می‌کشد. او با شیفتگی به­ عملکردهای تایید شده از سوی اجتماع، به انزجار از تفاوت‌های خویش با دیگران می‌رسد و آن‌ها را مزاحم و مانع پیشرفتش می‌پندارد. درحالیکه قضیه کاملاً برعکس است. بدفهمیِ ارزش‌هایی که با آن سر و کار داریم، گاهی خیلی خطرناک می‌شود.

لحظه‌ای به نقاط بی‌همتای وجودمان فکر کنیم، و به اینکه لزومی ندارد همه در کردار مثل هم باشیم. این نقاط تمایز، دریچه تازگی و پیشرفت‌‌ ­ما هستند.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *