اندکی بنشین، که باران بگذرد…

اندکی بنشین، که باران بگذرد…

نوشتن، عمل خوشایندی است که بزرگان به آن توصیه کرده­‌اند. گفته‌اند که، راه گشاست و این را سالهاست که با تمام وجود درک کرده­‌ام. وقتی دنیای ذهنی­‌ات را روی کاغذ می­‌آوری، مثل وقتی است که خوابت تعبیر شود… برون فکنی‌­ای ناب، که در قالب کلمه ریخته می­‌شود. کم کم شکل می­‌گیری و هویت مستتر تو آشکار می­‌شود. به چشم خود بزرگ شدنت را می­بینی. ذره ذره قد کشیدنت را. کلمات می­‌آیند و تو مرتبشان می­‌کنی. کاغذ، سواد می­‌شود و روحت بیاض. مثل هرچیز، نوشتن هم مراتب دارد. به مرور و با وسعت جهان­بینی تو، آن هم به مرتبه بالاتری می‌­رود.

_ یک تلنگر کافیست تا دست به قلم شوم. کمد اتاقم پر شده از سررسیدهایی که من را روایت می­‌کنند. حیات هنری، اعتقادی، اجتماعی و تمام ابعادم به عنوان یک انسان، در نوشتن معنایی بکر می‌­یابد. در لحظات شلوغی ذهن، به خلوت نوشتن پناه می­‌برم. می­‌نویسم و تصمیم می­‌گیرم، ادراک می­‌کنم، تجربه می­‌کنم، احساساتی می­‌شوم و یا احساسم را کنترل می­‌کنم و چیدمان عناصر وجودی­‌ام را درمی­‌یابم. می‌­نویسم و به خدا نزدیک­تر می­‌شوم. گاه و بی­گاه لا­به­‌لای نوشته­‌هایم می­‌میرم، زنده می‌­شوم. کلمات در من جاری­‌اند و می‌­توانم بگویم این تنها کاری است که از انجام آن هراس ندارم. در فوران واژه­‌ها غوطه می­‌خورم و با سرعت آن­‌ها را می­‌نویسم که چیزی­‌شان از قلم نیفتد.

اینک می‌خواهم باورداشت­‌ها و درونیاتم را با شما سهیم شوم. امیدوارم به جانتان خوش بنشیند و تا هر وقت «او» خواست، همراه هم بمانیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *